تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
وبازهم دیدار اونم از نوع عالیییییییییییش

پنجشنبه صبح با یکی از بچه ها راهی شدیم شهر عشقم تاروز جمعه تو آزمون استخدامی

شرکت کنیم.مارکو تازه از پادگان رسیده بود وقتی رسیدیم زنگ زدم گفت تو خونه هستم

 یه دور بزنید تامن یه دوش بگیرم بیام وقتی که اومد دوستم رفت وماکمی گشتیم بعد رفتیم

ناهارازاونجاهم رفتیم کارت ورود به جلسه گرفتیم بعدش کلی منوپیاده راه برد تاغذام هضم

بشه بعداز ظهرهم کلی گشتوندمش تامانتو بگیرم اما دریغ از یه چیز درست و حسابی خلاصه

دست از پادرازتر به هیچ جا نرسیدیم گفتم مارکو بیا آینه شمعدون نگاه کنیم بعدش رفتیم

یه جابستنی بخوریم گفتم مارکو جان امروز پنجشنبه است خداکنه آشنایی کسی ندیده

 باشمون چون خیابون خیلی شلوغ بود گفت ایشالله که نمی بینه.گوشیش زنگ خورد و.......

بله پسردایی عزیزش بود مارکو گفت پسرداییم بانامزدش وقتی داشتیم آینه شمعدون می دیدیم

مارودیده بود(عجب جایی!).گفته بود خوب زیرآبی کارمی کنی هاااابهش سلام برسون

و روشوببوس(پررو)مارکو هم کلی سفارش کرد که تروخدابه هیچکس نگید فعلا بعدابراتون توضیح

 میدم آخه مارکو جون من معتقده بهتر فامیلاشون دراین مورد چیزی ندونن تاتابلو بازی نشه.

شب مارکومنو برد خونه ی رویا جونم دوست گلم که دختردایی عزیزش هم اونجابود ومن دراین

 مورد کلی حسودیم شدبهشون چون اصلاتوفامیلمون همسن وسال ندارم

صبح باهم رفتیم سر جلسه بعدش که برگشتیم مارکو اومددنبالم و واسه ناهار رفتیم بیرون

مارکومی خواست کله پاچه مهمونم کنه که گفتم کله پاچه برا صبحانه حال میده این شد

 که قرارشد یه روزی ازروزها باهم صبح بیایم کله پزی بعدش مارکو منو باماشین دوستش

 کلی گردوند وکلی تو ماشین ادا اصول درمیاورد که اینجای جریان خیلی بهمون خوش

 گذشت چون تجربه ی جدیدی بود بعدازظهرهم منو برد گذاشت خونه ی داداشم.

امروزم تولدش بود از صبح ۱۰۰ بار بهش تبریک گفتم الهی که قربونش برم دیگه مردشده

ایشالله سال بعد روزتولدش روباهم جشن بگیریم.

پ ن:اون هفته که دیدمش باورم نمی شد که به این زودی اونم اینطوری ببینمش ولی دیدم

 خدایا صدهزار بار شکرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:38  توسط دلتنگ  |