تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
دیروز عجب روزی بودمارکو جونم رو بعداز ۴ماه دیدم.آره عشق نازنینم دیروز اومده بود

 شهرم برادیدن من الهی که من قربونش برم بازم چاق شدهاشکالی نداره فعلا چاق بشه

ایرادی نداره بعدها همچین غذاهایی به خوردش بدم که پشیمون شه از پرخوری

از صبح ساعت ۱۰.۳۰ تا۴.۳۰ بعدازظهر باهم بودیم.کلی از آرامش حضورش بهره مند شدمو

حسابی درمورد موضوعات مهم باهم صحبت کردیموعیدی دادیم و گرفتیم.و فقط جیب

کافی شاپ ها رو پرکردیم چون من می ترسیدم یهو آشنایی کسی ببینه ضایع کاری شه پناه

می بردیم به اونجاها.

راستی من برا خودم و جیگرم یه جفت لیوان فانتزی گرفته بودم(مارکو عاشق همچین چیزاییه)که

مال مارکو رو دادم بهش مال خودمم استفاده می کنم حالا این لیوان تو خونمون شده سوژه

داداشام راست میرن چپ میان برا خودشون توش چای میریزن جیغ منو در میارنحالا جالب

 میشه بعدها ببینن لیوان جفت شده      حالا این چه ربطی داشت نمی دونم فقط اینو می دونم

 که دیدار مارکو منوهی شاد کرده هی چرت و پرت می گم

 

دلم براش خیلی تنگ شدهچراهمه چی زودتموم میشه؟خسته شدم از قایم

 موشک بازی........

                                                       دعاکنین برامون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:57  توسط دلتنگ  |