تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
وااااای سلاااااااااااااااااام

بالاخره اومدم.هرچند که باز میرم تا مدت نامعلومی نخواهم بودولی همین هم خوبه.دلم برای همتون تنگ شده برای نوشته هاتون برای حرفاتون ولی به خدا الآنم فرصت ندارم که بهتون سر بزنم.الآن خونه ی پولک عزیزم هستم وقراره سیستمش رو فرمت کنیم وقت ندارم زیاد باشم.

ازمارکوی عزیزم بگم که هفته ی قبل همراه مامان توی شهر خودش دیدمش و ۴۵ دقیقه ای باهم بودیمومامان کلی ازمتانتش خوشش اومده بود تازه می گفت یه خورده بهم شبیه هستین.اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود حس می کردم توی آسمون قدم بر می دارم یک طرفم مامان گلم و طرف دیگم مرد نازنینم این یعنی آخر شادی خدایا شکرت خداجون این شادی رو ازمن نگیر.

مارکو فعلا جایی مشغول به کار شده هرچند درآمدش خیلی نیست ولی پیش زمینه ای شده برا اینکه اینکه خودش مستقلا بتونه کاری رو به صورت آزاد شروع کنه فعلا دنبال وامه دعا کنین زودتر درست شه....تا بعدا باخبرهای بهتری بیام سراغتون...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 21:26  توسط دلتنگ  |