تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
سلام

من الآن توی شرکتم وتنهاداداش برای کاری رفته و پولک هم هنوز نیومده از فرصت استفاده کردم و اومدم بنویسم آخ که چقدر دلم برای وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی تنگولیدهشرمنده ام که نمی تونم به هیچکدومتون سر بزنم دعا کنین یکم پولدار شم یه لپ تاب برا خودم بگیرم.تلافی کنم.

برای دیروز کلی برنامه ریخته بودم که عشقم بیاد ولی یهو همه چی بهم خوردومن کلی گریه کردم ولی به قول مارکو حتما مصلحت این بوده شاید خدای نکرده قرار بوده اتفاق بدی بیفته.پولک اومده و با سولاش دیگه نمی گذاره چیزی بنویسم.عیب نداره برا امروز کافیه.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:40  توسط دلتنگ  | 

ببخشید که این همه دیر شد...

از ۱ آذر تا ۵ آذر مامدام تلفنی باهم حرف میزدیم.نکات دیگه ای که توی چند روز دستگیرم شد این بود که مارکو برخلاف ظاهر خیلی جدیش آدم شوخیه خانوادش ازخیلی جهات شبیه خانواده ی ماست. خیلی درس خوان و تیز روابط عمومی خیلی خوبی داره واصلا طوری نبود که بهم بگه من اینطورم اونطورم ازروز اول گفت که این توهستی که باید منو بشناسی نه اینکه من خودم روبرات توصیف کنم درمورد توهم همینطور..این حرف باعث شد که دامنه ی بحث روزانه ی ما خیلی گسترش پیدا کنه من شماره ی موبایلم رو بهش دادم و راحت تر تونستیم باهم صحبت کنیم تا ۵آذر که مصادف شده بودباعید فطر.بعدازظهریک روز خیلی قشنگ پاییزی ساعت ۴.۳۰ باهم قرار داشتیم من همراه با نخودچی و پولک راه افتادیم اضطراب عجیب غریبی داشتم دل تو دلم نبود اولین بار بود که می خواستم باهاش رودررو صحبت کنم مارکو همراه با دوستش امیر اومده بود ماهمزمان رسیدیم واون برااینکه زود برسه به ماازتوی چمنهای پارک ردشد که این باعث شد من به شوخی باهاش دعواکنم که چرا این کارو کرد و یکم بحث بازشدومن راحت ترتونستم صحبت کنم.هرچند هیچ اضطرابی جلودار بلبل زبونیای من نیست طوری که بعدها خودش بهم گفت اوایل که باهم حرف می زدیم هی سعی می کردم درمقابلت کم نیارم فکر می کردم اگه یکم کوتاهی کنم بازبونت قورتم میدی.خلاصه همون اول کار حساب کارو دادم دستش اون روزهم خیلی محترمانه ازش خواستم اگه می خواد باهاش حرف بزنم آدامس توی دهنشو بندازه بیرون.درمورد اون روز همیشه میگه آرزو می کردم ای کاش برگی درختی چیزی بودم یک لحظه هم به من نگاه کنی ولی واقعا اوایل نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم.برخلاف اون که ازهمون اول خیره به چشمای من باهام حرف میزد.چندروزی گذشت ومن کم کم احساسم نسبت بهش بیشتر بیشتر میشد توی همون هفته ی اول سرجریان امیر و نخودچی که امیر آقا از نخودچی خوشش اومده بود و نخودچی درحالی که دوست پسرداشت و به امیر نه نمی گفت و به من هم اجازه نمیداد که به مارکو بگم جریان چیه.(این جریان خیلی مفصله وشدیدا اعصاب خورد کن پس بهتره بی خیالش شم)سرهمین جریان من و مارکو انچنان دعوای شدیدی کردیم که هنوزم فکر نمی کنم دیوارهای خوابگاه فراموش کرده باشن که با فریاد های  پشت تلفن من چقدرلرزیدن واین مارکو بود که می گفت به اعصابت مسلط باش برو یک لیوان آب بخور.ولی من دست بردار نبودم مارکوباید می فهمید که هرگز یک تنه به قاضی نره واول بیاد به خودم بگه برام مهم نبود که اول کاری باید حتما هرچی که اون می گه تایید بشه وگرنه طور دیگه ای درموردم فکر می کنه مهم این بود که اون منو درست بشناسه و بدونه چه چیزهایی برام زجر آوره.هفته ی دوم بود که من تازه از شهرم رسیده بودم وبا بچه ها رفتیم داخل شهر گشت بزنیم و من مارکو رو ببینم که مارکو زنگ زد و گفت من خونه ی وحید هستم بیا این یکی خیابون تا من ازپنجره ببینمت حوصله ندارم بیام بیرون دلم برات خیلی تنگ شده .نه تنها نرفتم بلکه بهش فهموندم که نباید اینقدر خودخواه باشه.اون شب بهم گفت خیلی مغروری گفت توحتی به یک خواسته ی کوچیک من عمل نکردی منم گفتم غیر منطنقی بود من هم می خواستم تورو ببینم.گفت می خوام تمومش کنم ومن به راحتی تلفن رو قطع کردم پولک گفت چی شد گفتم تموم شد.مارکو دوباره زنگ زد وگفت اون حرف روزدم گفتم ببینم چی میگی فهمیدم چقدربرات ارزش دارم بهش گفتم هرگز کسی رو نمی خوام که منو نخواد اون شب توی توی حموم واحدمون تو خوابگاه (همه جا شلوغ بود) پای تلفن کلی گریه کردم اونم گریه کرد نمی دونم چرا ولی ماهردو درگیر لجبازی شده بودیم بعدها هم زیاد پیش اومد که باهم حرفمون بشه الانم گاهی پیش میاد ولی همیشه این اعتقاد روداریم که همین دعواها باعث شدن مابیشتر همدیگررو بشناسیم راحتتر باهم کنار بیایم.من (ویا مارکو) هرگز نترسیدیم که اگه باهاش مخالفت کنم ممکنه ناراحت بشه این ناراحت کنندست که اون نفهمه خواسته ی من چیه.بالاخره یه جایی توزندگی تعارفات رو باید گذاشت کنار چه بهتر که آدم ازاول خودش باشه.شایداین چیزهاباعث شدن هرگز نسبت به عشق یکدیگر شک نکنیم.هفته ی سوم آشنایی بود بهم گفت بعدازکلاست بهم زنگ بزن کارت دارم چندروزی بود که حس می کردم چیزی آشفته و نگرانش کرده.رفتم از مخابرات زنگ زدم بعد از کلی مقدمه چینی چیزی گفت که خیلی ناراحت کرد گفت که تصمیم داشته بعداز اتمام تحصیلش بره خارج از کشور.همین هم دلیل این بود که نمی خواسته برای آشنایی بامن پاپیش بگذاره ولی دوستانش چون متوجه میشن که نسبت به من علاقه پیداکرده ومن هم بی مبل نیستم راضیش می کنن.کلی باهاش دعواکردم گفتم من مسخره ی تو نیستم که هروقت دلت خواست شروع کنی وبعد این طوری گفتم چراازول نگفتی اصلا بی خود کردی تو که تصمیمت رو گرفته بودی حتی لحظه ای به کسی فکر کنی گفتم الآن چیکار می خوای بکنی گفت فرصت می خوام گفتم برای چی؟برااینکه تصمیم بگیرم گفتم پس حق نداری بامن حرف بزنی تا وقتیکه تصمیمتو بگیری گفت نه این طوری نه.گفتم پاشو بیا پارک حضوری صحبت کنیم.هوادیگه تاریک شده بود کم مونده که در خوابگاه بسته بشه و هوا خیلی سرد بود.بااین همه نشستم تااومد.بهش گفتم تو برااین فرصت می خوای که منو بیشتر بشناسی برااینکه ببینی من ارزششو دارم که تو بی خیال برنامه هات شی!ولی نه من این فرصت رو بهت نمیدم.اون روز جلوی پام نشست سرش رو گذاشت روی پام و گریه کرد بهش گفتم تو هیچوقت نمی تونی منو بی خیال شی...اون خیلی بیشتر ازاینکه من بهش وابسته شم به من وابسته شده بود همون جا گفت راست می گی من دیگه نمی تونم ازتو بگذرم اون روز شاید شروع عاشقی ما بود عشقی که روز به روز آتشش شعله ورتر میشه عشقی که به خاطر خیلی سختیها رو متحمل شدیم.باهم خندیدیم باهم اشک ریختیم باهم درس خوندیم باهم دعا کردیم باهم قرآن خوندیم باهم نذر کردیم باهم زیارت عاشورا خوندیم باهم نماز خوندیم باهم سفر کردیم باهم  باهم پای اعتقاداتتمون ایستادیم ماحتی باهم پیش مشاور خانواده هم رفتیم باهم توی پارک دانشگاه زیر برف و بارون از سرما یخ زدیم واز گرما پختیم ولی دلمون نیومده ازهم جداشیم.باهم ۶بار گرفتار ۱۱۰ شدیم ولی همیشه خدامارو خیلی دوست داشته که هیچوقت گیر اساسی بهمون ندادن .ودر آخر باهم فارغ التحصیل شدیم(خب من یکم تنبلم اون زرنگه)والان ۱۳ ماه و ۲۲ روزه که دیگه ازهم دوریم.اوایل گریه های شبونه امانم رو بریده بود ولی الآن شکرخدا فهمیدیم که پدر و مادرامون باازدواجمون مخالفتی ندارند فقط یه کم نیاز به حمایت داریم واین که سربازیش تمون شه ما فعلا قراره که حداقل ۱سالی روازهم دور باشیم..........................................................خدایا کمکمون کن که هرگز فراموش نکنیم که برای رسیدن بهم چه مشکلاتی رو متحمل شدیم بهمون کمک کن که قدر عشقمون وهمدیگر رو بدونیم.خدایا یادت روهمیشه توی دلهامون زنده نگدار که باهم به تو برسیم به عشق تو و به کمال ودرآخرخدایا همه ی عاشقای واقعی رو بهم برسون              

           همگی بگید آمین   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 14:32  توسط دلتنگ  | 

سلام

میدونم که باید تاحالا قسمت بعدی رو می نوشتم ولی این سیستم داداش کلی حالمو گرفت سه چهارروزبود که اصلا روشن نمیشد.روزهای زوج هم که از صبح تا عصر شرکتم روزهای فردهم فقط صبحهاو چون داداش جان هم مثل مارکوی من مخالف استفاده ی غیر علمی از کامپیوتر و اینترنتهمن اصلا جرات نمی کنم توی شرکت آپ کنم.دیگه الان این سیستم فعلا که راه افتاده اولین فرصت میام و بقیشو می نویسم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 8:31  توسط دلتنگ  |