تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
تا اینکه رسیدیم به آخرین جمعه ی ماه رمضون وروزقدس.اون روز همه ی کلاسها زودتر تعطیل شد ومثل همیشه همه سرازیر شدن به طرف پارک پیش دانشگاه.مارکوپلو هم با دوستاش اومدن من و پولک هم با یکی دیگه از دوستامون بودیم وداشتیم قدم می زدیم من متوجه شدم که مارکو بادوستاش داره بحث می کنه ودوستاش هلش میدادن به طرف ما که مارکو هم باعصبانیت امتناع می کنه من که گرفتم جریان چیه خیلی بهم برخورد گفتم بیاین بریم تا اومدیم از پارک خارج شیم یکی منو صدازد برگشتم دیدم دوستشه گفت:میتونم خواهش کنم یه لحظه تشریف بیارین منم برگشتم و یه کم دورتر از بچه ها ایستادم یه کارت به طرفم گرفت و گفت اینو آقای...دادگفت بدم به شما گفتم چی هست؟گفت:شماره تلفن.گفتم خب برا چی؟گفت باهاتون کارداره لطفا باهاش تماس بگیرین.ازپشت سردوستش(که بعدها با بچه ها اسمشو گذاشتیم بی جنبه)دیدم که مارکو نشسته روی نیمکت سرشم بادوست گرفته.گفتم بهتر نیست آقای ..خودشون تشریف میاوردن.بی جنبه گفت:خودشون نمی تونن بعدا براتون توضیح میدن.گفتم آخه چرا؟گفت حالا شما باهاش صحبت کنین حتما قانعتون می کنن.خداییش نتونستم بیشتر از این ناز کنم کارت رو گرفتم گفتم کی زنگ بزنم؟ گفت امروز عصر گفتم شاید نتونم فردا چطوره؟گفت مشکلی نیست.رفتم پیش بچه ها آخرش کار خودمو کرده بودم کلی کیف کردم.بچه ها می گفتن چی کار می خوای بکنی؟گفتم حتما زنگ می زنم بقیش بستگی به اون داره.دل تو دلم نبود عجب غلطی کردم گفتم فردا زنگ می زنم.دیگه طاقت نیاوردم گفتم هرچه بادا باد اگه بود می گم یه کاری برام پیش اومددیدم فردا نمی تونم زنگ بزنم امروز زنگ زدم.رفتم مخابرات چون همی خواستم به این زودی شماره ی خودم رو بهش بدم.دوستش گوشی رو برداشت و گفت نیستش.خیلی کفری شدم حتما الآن دوستاش می گن چقدر دختر هل کرده.تافرداکلی فکر کردم من دارم چی کار می کنم؟مگه این من نبودم که مخالف ارتباط توی دانشگاه بودم؟سرنماز کلی دعا کردم حس می کردم نمی تونم ردش کنم خودم خواسته بودم. ازش خوشم اومده بود به نظرم خیلی متین و موقر می رسید از نظر ظاهری هرچی که می خواستم داشت حالا دیگه مونده بود که بشناسمش آخه چطوری میشه کسی رو شناخت؟تو خوابگاه یدونه کتاب استخاره بود بچه ها خیلی وقتاازش استفاده می کردن ولی من حتی جرات نمی کردم بهش دست بزنم حس می کردم وقتی که دیگه هیچ راهی نیست باید به سراغش برم اون روز همون روز بود من کاملا سردرگم بودم حالا دیگه جریان برام جدی شده بود از خدا خواستم که اگر این ارتباط به ضرر منه اگه به آینده ودرسم لطمه می زنه اگه آبروم رو پیش خانوادم میبره اگه مارکو پسر بدیه استخاره بد بیاد ولی خیلی خوب اومد خیلی خیلی خوب بود.به خدا توکل کردم وبازم رفتم مخابرات.خودش گوشی رو برداشت خیلی صدای مردونه ای داشت مثل خودش گفت که دیروز کلاس داشته منم گفتم عصر بیکار بودم گفتم زنگ بزنم اگه بودین که هیچی وگرنه فردا زنگ می زنم.گفت اتفاقا من امروز به خاطر شما موندم معمولا جمعه عصربرمی گردم .اولین چیزی که ازم پرسید این بود:چراتصمیم گرفتین که بهم زنگ بزنین.منم باپررویی کامل گفتم چون به من گفته شده بود که باهام کار دارین زنگ زدم که بپرسم چه کاردارین؟گفت یعنی واقعا نمی دونین؟گفتم نه از کجاباید بدونم خندید و اسمم رو پرسید واینکه اهل کجاهستم.مکالمه ی اولمون یک ساعتی طول کشید من اونروز فهمیدم که باکسی طرفم که اعتماد به نفس بالایی داره .خیلی رک و بی پرده صحبت می کنه دردرجه ی اول از نگاه شیطنت آمیز من خوشش اومده ومایله که بیشتر باهام آشنا شه.ازش پرسیدم که چرادیروز خودش نیومد گفت اجازه بدید بعدا بهتون بگم.ومن کلی جلوی فضولیم رو گرفتم واصرار نکردم.منم ازش پرسیدم که با چه دیدی به این رابطه نگاه می کنه؟اونم گفت فعلا صرفا آشنایی زمان بقیشو درست می کنه.بهش گفتم که هرگز به این فکر نکن که من کسی هستم که قراره اوقات بیکاری بین کلاسهات رو پرکنم.اونم گفت دقیقا منم همچین چیزی از شما نمی خوام حتی الامکان فعلا نمی خوام کسی ازرابطه ی ما مطلع بشه مخصوصا همکلاسیها و فعلا هم توی دانشگاه باهم نخواهیم بود.تاریخ تولدش رو پرسیدم اون یک سال و ۱ ماه و ۸ روز ازمن بزرگتره وماهردو متولد بهاریم.شماره ی موبایلم رو ازم خواست و من گفتم باشه برا بعد.اون روز به شهرش برگشت و شماره ی شرکت پسرداییش رو بهم داد که تا وقتیکه بر می گرده ازاون طریق باهاش تماس بگیرم.ومن سرحال و شاد به خوابگاه برگشتم اون روز تاریخی ترین روز زندگیه من بود الآنم وقتی که یاد اون روز میفتم چشمام پراز اشک میشه ۱ آذر۱۳۸۲ تاابد توی تمام وجودم حک شد.

ادامه داره....

پ ن:ما یعنی من وداداش باهم شرکت زدیم وازشنبه قراره کارمون رو شروع کنیم.به همین خاطر سیستمم رو می برم شرکت و فعلا سیستم داداش تو خونه در اختیارم خواهد بود شاید چند روزی طول بکشه که بتونم ادامه ی جریان رو بنویسم ولی حتما هفته ی بعد می نویسم.این بار بیشتر درباره ی نوع ارتباط و خود مارکو می نیسم دوست دارم نظراتتون باعث ایجاد بحث و تبادل نظر باشه نه اینکه مثلا وبلاگ قشنگی داری یا قالبت قشنگه یا وبلاگت آموزندس..واقعا بعضی ها میان بدون اینکه یک خط از پستها رو بخونن نظر میدن اونم چقدر در پیت کجای وبلاگ من آموزندس آخه؟ازدوست جونای خودم که تااینجای جریان رو دنبال کردم می خوام که نظرات خودشون رو بنویسن...مرسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 14:5  توسط دلتنگ  | 

سلام

من دارم از کافی نت پیش دانشگاه آپ می کنم.تعجب نکنین به خاطر گرفتن مدرک مجبور شدم بیام خیلی زود کارم راه افتاد والآن نشستم منتظر مارکوپلو هستم که بیاد.مارکو به زورموفق شد ۴ ساعت مرخصی بگیره والآنم تو راهه قراره بعدازظهر بامن بیاد شهرمون وبعد برگرده.بااینکه فقط ۶ساعت باهم خواهیم بود ولی همینم برامون خیلی ارزش داره.حوصلم سررفته مخصوصا اینکه هیچ آشنایی توی دانشگاه نیست.یواش یواش برم الانه که برسه و مچم رو بگیرهوقتی برگشتم ادامه ی جریان رو می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:28  توسط دلتنگ  | 

ازاین به بعد توی وبلاگم عشقم رو به اسم مارکو پلو خطاب میکنم چون داداشم همیشه بهم میگه چون تو عاشق مسافرت و گشت و گذاری باید زن مارکو پلو شی.وهروقت که صحبت از ازدواج من میشه میگه ببینید طرف مارکوپلو هست یا نه؟

حالا قسمت دوم جریان:

آره جلسه ی اول تموم شد و من تنهایی برگشتم خوابگاه وبرادوستام تعریف کردم که چی شده.طول هفته هم ندیدمش.می خواستم که به پولک نشونش بدم ولی اصلا انگار کلاس نداشت.جمعه ی بعد رسید و من این بار با نخودچی رفتم سرکلاس.نخودچی کلی پسندیدش. از اون جلسه دیگه تلاقی نگاه و اینا شروع شد .راستش من هرگز به این موضوع اعتقاد نداشته و ندارم که کسی با یه نگاه عاشق و شیفته ی کسی بشه به نظر من ممکنه که آدم ازقیافه و رفتار یا ظاهرکسی خوشش بیاد ولی دل بستگی رو بعد از شناخت طرف مقابل قبول دارم.خودمم درسته که ازش خوشم میومد ولی فعلا به چشم یک سوژه بهش نگاه می کردم هیچوقت نمی خواستم که اول من دل ببندم شاید بگین خودخواهم ولی ترجیح می دادم وقتی که مطمئن شدم که منو می خواد بخوامش.یک ماه گذشت و اون هیچ اقدامی نکرد من هم سعی می کردم کاملا خودم رو بی توجه جلوه بدم متقابلا اونم همین کارو کرد(متاسفانه ما هردو یه کم لجباز تشریف داریم )تااینکه یک روز سرکلاس درحالیکه فقط دوتا صندلی باهم فاصله داشتیم متوجه شدم مچ دستش به شدت زخمی شده. داشت واسه دوستش توضیح میداد که چطوراین اتفاق افتاده منم که گوشم روتیز کرده بودم بشنوم که چی شده اونم متوجه شد و باصدای بلندترادامه داد اون روز بعدازکلاس توی راهرو به دیوار تکیه داده بود و طوری بهم نگاه می کرد که کم مونده بود راه رفتن یادم بره.بانخودچی رفتیم کافی نت روبروی دانشگاه دیدیم که بله آقا دارن مارو میپان.کافی نت بسته بود و ما رفتیم پارک بغل دانشگاه که باز بادوستش اومد اونجا(البته سراین موضوع همیشه اختلاف داریم چون ایشون میگن ما تو پارک بودیم بعد تو ونخودچی اومدین ولی من میگم نه برعکس بوده خلاصه اون می خواد سر من کلاه بگذاره وتاریخ رو تحریف کنه )خلاصه ازاون روز به بعد باز شروع شد آبان ماه بود و ماه رمضون من هیچوقت داخل شهرندیدمش و اصلاهم نمی دونستم اهل کجاست احتمال می دادم که رفت و آمد می کنه و شب نمی مونه.یک روز عصربا پولک ازکلاس بر می گشتیم از جلوی سوپرمارکت بغل خوابگاه که ردمیشدیم گوشه ی چشمم دیدم اونجاست(دارین که این جور مواقع آدم چقدر تیز بین و ریز بین میشه دیگه؟ )یهو پولک روهل دادم تو مغازه گفتم برو تو من خرید دارم اونام چند نفر بودن وتاماوارد مغازه شدیم پچ پچ ها شروع شد الکی دوسه تا تیکه چیز برداشتم و زود حساب کردم و رو به فروشنده گفتم خداحافظ که مارکوپلو همچین با یه لحن خیلی شیرین و باصدای رسا گفت به سلامت پولک هم که مثل همیشه بادی گارد من برگشت گفت زهرمار بیرون مغازه گفتم پولک چی کار به بچه ی مردم داری گفت غلط کرده کی بااون بود؟ گفتم بابا جون همونی بود که می گم دیگه.گفت اه زودتر می گفتی خوب می دیدمش.دفعه ی بعد با پولک توی طبقه ی همکف دانشگاه دیدیمش روی پله های زیرزمین ایستاده بود و هی به من اشاره میکرد که بیا پایین این کارش دیگه پولک رو حسابی کفری کرده بود می گفت پسره ی احمق اگه حرفی داره بیاد جلو بگه این ادا و اطوارا چیه در میاره منم از حرصم رومو برگردوندم و پشت بهش ایستادم.این طوری شد که باز چندروزی رابطه ی نگاهی تیره و تار شد تااینکه.....

ادامه داره ها ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 17:57  توسط دلتنگ  | 

سلام

عمو ایمان من از اعتکاف برگشتم ولی ازوقتی که اومدیم ازشهرستان برامون مهمون اومده بود وسرم

شلوغ بود.

الآن هم متاسفانه نمیتونم قسمت ۲ رو بنویسم چون فکرم شدیدا مشغوله اومدم بگم که بدقولی نکرده

باشم.

فکرم برااین مشغوله که برای ثبت نام کنکورکاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد نیاز به مدرکم دارم وباید

برم دانشگاه(شهردانشگاهیم)ولی متاسفانه عشق نازنینمنمیتونه فعلا مرخصی بگیره و من هم اصلا

نمی خوام تنهایی پاتوی دانشگاه بگذارم.دانشگاه آزادهم که گویا ثبت نام اینترنتی نداره .حالاعشقم

قراره فردا بهم چواب بده که فرمانده جون بهش مرخصیه ساعتی میده یا نه؟

دعا کنین دانشگاه آزاداینترنتی ثبت نام کنه ومن نیاز به مدرکم نداشته باشم.چون می خوام وقتی برم

برا مدرک که کلی وقت داشته باشیم و بیشتر باهم باشیم.

راستی من براهمتون دعا کردم براهمه ی دوستای گلم دعا کردم که هرچی حاجت تو دلشونه برآورده

شه.شماهم برامن دعاکنین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 17:28  توسط دلتنگ  | 

قصه از کجا شروع شد؟

می خوام جریان رواززمانی شروع کنم که ازدانشگاه قبول شدم سال ۸۱ بود ومن ۱۸سالم

بودبایدبه شهری می رفتم که ۳ساعت باشهرخودم فاصله داشت واین یعنی اینکه باید

توی اون شهرمستقرمیشدم برای من که تااون موقع همیشه باسرویس به مدرسه می رفتم

وبرای بیرون رفتن هم همیشه اسکورت داشتم کمی سخت بودسال اول توی خوابگاه بودم

خوشبختانه دوستای خیلی خوبی پیداکردم وراحت ترتونستم باشرایط کناربیام.توی جمع

دوستان باهمشهری خودم صمیمی تربودم من و پولکهمیشه باهم بودیم و سرمون به کار

خودمون گرم بودمن که تااون روز باهیچ

پسری دوست نشده بودم: اشتباهی که توی ۱۶ سالگی مرتکب شدم و لو رفتن جریان

بدون اینکه چیزی شروع شه برام کافی بود که تصمیم بگیرم تا وقتی که وقت ازدواج نرسیده به

هیچ پسری فکر نکنم.هرچند شیطنت های اینترنتی سرجاش بود ولی هرگز باکسایی که می

شناختیمشون نه اینطوری بود که ماحتی باهمکلاسیهای پسرمون سلام علیک هم نمی کردیم

 البته جو دانشگاه باعث شده بودماهمچین سیاستی رودرپیش بگیریم دانشگاه مامثل خیلی

ازجاهای  دیگه پربودازروابطی که امروزبااین فردابااون یکی واین یعنی تابلو شدن روزبه روز

بیشترسال اول پربودازخاطرات تلخ و شیرین.بنده به خاطرهمون شیطنت های کوچولو توی یکی

 ازدرس های عمومی کسرشدم و بایدمهر ۸۲ باورودیهای جدید واحد می گرفتم.

اتفاقا سال۸۲ دوست صمیمیه دوران دبیرستانم هم از همون رشته ی من قبول شد و به دانشگاه

ما اومد اینجا بهش می گم

نخود چی.روز انتخاب واحد دیدم اون درس رو با دوتا استاد ارائه کردن یکیش با استادن که

وسط هفته بود و اون یکی با استاد م که کلاسش صبح جمعه بود و بالطبع من با استاد

ن برداشتم ولی بعدش فهمیدم که عجب اشتباهی کردم چون می گفتن استاد خیلی

سخت گیریه این شد که رفتم حذف کردم و با استاد م برداشتم (هنوزم اون برگه ی

حذف و اضافه رو که باعث شد زندگیم عوض بشه رو نگه داشتم )جلسه ی اول نخودچی

نبودومن صبح جمعه باید تنهایی می رفتم کلاس اونم ساختمونی که خارج از شهر بود

مخصوصا اینکه باید اینبار بدون پولک می نشستم سر کلاس.وقتی رسیدم یکراست

مثل همیشه رفتم آخر کلاس نشستم اتفاقا ازبچه های ۸۱ هم اونجا بودن .استاد دیر کرده بود

  منم از فرصت استفاده کردم و پیش خودم گفتم یه نگاه بندازم ببینم پسرای ۸۲ چطورن؟

آقایون سمت چپ کلاس نشسته بودن و ما سمت راست.

از ردیف اول شروع کرد یکی یکی اومدم عقبتااینکه یه ردیف مونده به آخر دیدم دوتا چشم سیاه با

شیطنت تمام داره کاری رو میکنه که من دارم می کنم(بعدها خودش گفت می خواستم ببینم

 هم کلاسیهام چطورن؟)که یهو چشمش به من افتاد منم بامهارت کامل خودمو زدم به اون

 راه که داشتم باسمت چپیم حرف میزدم اتفاقی نگام افتادبهش.خلاصه سعی کردم وقتیکه

حواسش نیست بررسیش کنم:

وای که چقدر عالی بود ازهمه ی همکلاسیهاش سرتر بود:پوست روشن چشم و ابروی کاملا

مشکی دهن خوش فرم قد بلند و تو پر کاملا ورزشکاری.اون جلسه استاد سر کلاس نیومد

بچه هاسر و صداشون رفته بود هوا که علاف شدیم ولی من اصلا همچین احساسی نداشتم

مخصوصا اینکه چشم ازمن برنمی داشت.


پ ن:دوستای گلم من امروز میرم اعتکاف قول میدم براهمتون دعا کنم شماهم منو فراموش نکنین

ایشالله وقتی اومدم قسمت ۲ رو می نویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 16:31  توسط دلتنگ  | 

سلام دوست جونای گلم

خوبین خوشین شلامتین؟ خب خدا رو شکر

منم شکر خدا خوبمعشقم هم خوبههرروز یکی دو بار تقریبا باهم حرف می زنیم

اومدم در مورد این صحبت کنم که کی در مورد جریانمون می نویسم ایشالله بعد یکشنبه که

فاینال زبان رو دادم یه کم سرم خلوت میشه و میام می نویسم..فعلا می خوام در مورد خودم

 یه کم توضیحات بدم تا شاید جریان بهتر جا بیفته البته بنا به دلایل شدید امنیتی نمی تونم

همه چی رو بگمولی خب سعی می کنم تا جایی که میشه بگم:

همونطور که خیلی هاتون می دونین ۲۲ سالمه و زمانی متولد شدم که همه ی چشمها

به این بود که جنسیت بچه چیه؟که بنده بعد از ۵تا پسر کاکل زری متولد شدمکه با ورودم

کلی شادی آوردم.( دارین دیگه که چقدر خودمو تحویل می گیرم)آره این طوریها شد که

 بنده شدم

دختر یکی یک دونه ی خانواده(یکی یه دونه گل گلخونه)به همبن خاطره که میگم یکم

حساسیت هازیاده بیچاره عشقم که باید از هفت خان رستم رد شه.ولی من پشت

سرشمحالا اینارو داشته باشین تا بیام جریان دلدادگیمو که برام مثل یه گنجینه باارزش 

می مونه رو براتون تعریف کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط دلتنگ  | 

سلام

این چند وقتی که نبودم بیشتر به خاطر این بود که اتاقم رو عوض کردم و اومدم اتاق داداش

ویه مدت طول کشید که بتونم خط تلفن اتاق بابا رو به اینجا بکشم هرچند با چند تا سیم

و کلی مهارت اسباب تلفن روبه بهونه ی اینترنت جورکرده بودم که البته فقط خودم می دونستم

که اینطوری نمیشه وصل شدولی همین که میتونستم با عشقم راحت صحبت کنم کلی بود

اما این اتاق بااینکه خیلی بزرگتر از اتاق قبلیمه ولی یه کم برا تلفن سختمه..بی خیال ردیفش

می کنم.هفته ی گذشته برا عشقم هفته ی خوبی نبود( باز مشکلش مالیه)من بیشعور

هم به جااینکه دلداریش بدم همش نگران بودم که کی می خواد مستقل بشه.اون بنده خدام که

همش میگه شاید این همه مشکل واسه اینه که من پخته تر شم.الهی من قربونش برم که

اینقدرواقع بینهبهم گفته تا آخرتابستون سعی می کنه که یه کم از بیکاری و بلاتکلیفی

 نجات پیداکنه.ازطرفی هم این روزها باباجون بنده هی درمورد عشقم ازمامانم سوال میکنه.

مامان هم میگه اینباراگه بپرسه می گم برو شهرش و خودت باهاش صحبت کن.عشقم هم

 میگه مسئله ای نیست من حاضرم با بابات صحبت کنم و بهش بگم که به ابن زودیها نمی تونم

شرایط رو مهیا کنمحالا من موندم و هزارتا فکر جورواجور.

کاری که از دستم بر نمیاد جزاینکه صبر کنم فقط صبر..

برامون دعا کنین که خیلی محتاج دعاییم

پ . ن:تصمیم گرفتم وقتی یه کم سرم خلوت شد جریان عاشق شدنمون رو براتون بنویسم

البته بستگی به استقبال شما داره اگه مایل بودین تو نظرات بگین تا شروع کنم.منتظرم

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 15:0  توسط دلتنگ  |