ادامه داره....
پ ن:ما یعنی من وداداش باهم شرکت زدیم وازشنبه قراره کارمون رو شروع کنیم.به همین خاطر سیستمم رو می برم شرکت و فعلا سیستم داداش تو خونه در اختیارم خواهد بود شاید چند روزی طول بکشه که بتونم ادامه ی جریان رو بنویسم ولی حتما هفته ی بعد می نویسم.این بار بیشتر درباره ی نوع ارتباط و خود مارکو می نیسم دوست دارم نظراتتون باعث ایجاد بحث و تبادل نظر باشه نه اینکه مثلا وبلاگ قشنگی داری یا قالبت قشنگه یا وبلاگت آموزندس..واقعا بعضی ها میان بدون اینکه یک خط از پستها رو بخونن نظر میدن اونم چقدر در پیت کجای وبلاگ من آموزندس آخه
؟ازدوست جونای خودم که تااینجای جریان رو دنبال کردم می خوام که نظرات خودشون رو بنویسن...مرسی![]()
من دارم از کافی نت پیش دانشگاه آپ می کنم
.تعجب نکنین به خاطر گرفتن مدرک مجبور شدم بیام خیلی زود کارم راه افتاد والآن نشستم منتظر مارکوپلو
هستم که بیاد.مارکو به زورموفق شد ۴ ساعت مرخصی بگیره والآنم تو راهه قراره بعدازظهر بامن بیاد شهرمون وبعد برگرده
.بااینکه فقط ۶ساعت باهم خواهیم بود ولی همینم برامون خیلی ارزش داره
.حوصلم سررفته مخصوصا اینکه هیچ آشنایی توی دانشگاه نیست
.یواش یواش برم الانه که برسه و مچم رو بگیره
وقتی برگشتم ادامه ی جریان رو می نویسم![]()
حالا قسمت دوم جریان:
آره جلسه ی اول تموم شد و من تنهایی برگشتم خوابگاه وبرادوستام تعریف کردم که چی شده.طول هفته هم ندیدمش.می خواستم که به پولک نشونش بدم ولی اصلا انگار کلاس نداشت.جمعه ی بعد رسید و من این بار با نخودچی رفتم سرکلاس.نخودچی کلی پسندیدش. از اون جلسه دیگه تلاقی نگاه و اینا شروع شد
.راستش من هرگز به این موضوع اعتقاد نداشته و ندارم که کسی با یه نگاه عاشق و شیفته ی کسی بشه به نظر من ممکنه که آدم ازقیافه و رفتار یا ظاهرکسی خوشش بیاد ولی دل بستگی رو بعد از شناخت طرف مقابل قبول دارم.خودمم درسته که ازش خوشم میومد ولی فعلا به چشم یک سوژه بهش نگاه می کردم هیچوقت نمی خواستم که اول من دل ببندم شاید بگین خودخواهم ولی ترجیح می دادم وقتی که مطمئن شدم که منو می خواد بخوامش.یک ماه گذشت و اون هیچ اقدامی نکرد
من هم سعی می کردم کاملا خودم رو بی توجه جلوه بدم متقابلا اونم همین کارو کرد(متاسفانه ما هردو یه کم لجباز تشریف داریم
)تااینکه یک روز سرکلاس درحالیکه فقط دوتا صندلی باهم فاصله داشتیم متوجه شدم مچ دستش به شدت زخمی شده
. داشت واسه دوستش توضیح میداد که چطوراین اتفاق افتاده منم که گوشم روتیز کرده بودم بشنوم که چی شده اونم متوجه شد و باصدای بلندترادامه داد اون روز بعدازکلاس توی راهرو به دیوار تکیه داده بود و طوری بهم نگاه می کرد که کم مونده بود راه رفتن یادم بره
.بانخودچی رفتیم کافی نت روبروی دانشگاه دیدیم که بله آقا دارن مارو میپان
.کافی نت بسته بود و ما رفتیم پارک بغل دانشگاه که باز بادوستش اومد اونجا(البته سراین موضوع همیشه اختلاف داریم چون ایشون میگن ما تو پارک بودیم بعد تو ونخودچی اومدین ولی من میگم نه برعکس بوده خلاصه اون می خواد سر من کلاه بگذاره وتاریخ رو تحریف کنه
)خلاصه ازاون روز به بعد باز شروع شد آبان ماه بود و ماه رمضون من هیچوقت داخل شهرندیدمش و اصلاهم نمی دونستم اهل کجاست احتمال می دادم که رفت و آمد می کنه و شب نمی مونه.یک روز عصربا پولک ازکلاس بر می گشتیم از جلوی سوپرمارکت بغل خوابگاه که ردمیشدیم گوشه ی چشمم دیدم اونجاست(دارین که این جور مواقع آدم چقدر تیز بین و ریز بین میشه دیگه؟
)یهو پولک روهل دادم تو مغازه گفتم برو تو من خرید دارم اونام چند نفر بودن وتاماوارد مغازه شدیم پچ پچ ها شروع شد الکی دوسه تا تیکه چیز برداشتم و زود حساب کردم و رو به فروشنده گفتم خداحافظ که مارکوپلو همچین با یه لحن خیلی شیرین و باصدای رسا گفت به سلامت پولک هم که مثل همیشه بادی گارد من برگشت گفت زهرمار
بیرون مغازه گفتم پولک چی کار به بچه ی مردم داری گفت غلط کرده کی بااون بود؟ گفتم بابا جون همونی بود که می گم دیگه.گفت اه زودتر می گفتی خوب می دیدمش.دفعه ی بعد با پولک توی طبقه ی همکف دانشگاه دیدیمش روی پله های زیرزمین ایستاده بود و هی به من اشاره میکرد که بیا پایین این کارش دیگه پولک رو حسابی کفری کرده بود می گفت پسره ی احمق اگه حرفی داره بیاد جلو بگه این ادا و اطوارا چیه در میاره منم از حرصم رومو برگردوندم و پشت بهش ایستادم.این طوری شد که باز چندروزی رابطه ی نگاهی تیره و تار شد
تااینکه.....![]()
ادامه داره ها ...
عمو ایمان من از اعتکاف برگشتم ولی ازوقتی که اومدیم ازشهرستان برامون مهمون اومده بود وسرم
شلوغ بود.
الآن هم متاسفانه نمیتونم قسمت ۲ رو بنویسم چون فکرم شدیدا مشغوله اومدم بگم که بدقولی نکرده
باشم.
فکرم برااین مشغوله که برای ثبت نام کنکورکاردانی به کارشناسی دانشگاه آزاد نیاز به مدرکم دارم وباید
برم دانشگاه(شهردانشگاهیم)ولی متاسفانه عشق نازنینم
نمیتونه فعلا مرخصی بگیره و من هم اصلا
نمی خوام تنهایی پاتوی دانشگاه بگذارم.دانشگاه آزادهم که گویا ثبت نام اینترنتی نداره .حالاعشقم
قراره فردا بهم چواب بده که فرمانده جون بهش مرخصیه ساعتی میده یا نه؟![]()
دعا کنین دانشگاه آزاداینترنتی ثبت نام کنه ومن نیاز به مدرکم نداشته باشم.چون می خوام وقتی برم
برا مدرک که کلی وقت داشته باشیم و بیشتر باهم باشیم.
راستی من براهمتون دعا کردم براهمه ی دوستای گلم دعا کردم که هرچی حاجت تو دلشونه برآورده
شه.شماهم برامن دعاکنین![]()
قصه از کجا شروع شد؟![]()
می خوام جریان رواززمانی شروع کنم که ازدانشگاه قبول شدم سال ۸۱ بود ومن ۱۸سالم
بود
بایدبه شهری می رفتم که ۳ساعت باشهرخودم فاصله داشت واین یعنی اینکه باید
توی اون شهرمستقرمیشدم برای من که تااون موقع همیشه باسرویس به مدرسه می رفتم
وبرای بیرون رفتن هم همیشه اسکورت داشتم کمی سخت بودسال اول توی خوابگاه بودم
خوشبختانه دوستای خیلی خوبی پیداکردم وراحت ترتونستم باشرایط کناربیام.توی جمع
دوستان باهمشهری خودم صمیمی تربودم من و پولک
همیشه باهم بودیم و سرمون به کار
خودمون گرم بودمن که تااون روز باهیچ
پسری دوست نشده بودم: اشتباهی که توی ۱۶ سالگی مرتکب شدم و لو رفتن جریان ![]()
بدون اینکه چیزی شروع شه برام کافی بود که تصمیم بگیرم تا وقتی که وقت ازدواج نرسیده به
هیچ پسری فکر نکنم.هرچند شیطنت های اینترنتی سرجاش بود ولی هرگز باکسایی که می
شناختیمشون نه اینطوری بود که ماحتی باهمکلاسیهای پسرمون سلام علیک هم نمی کردیم
البته جو دانشگاه باعث شده بودماهمچین سیاستی رودرپیش بگیریم
دانشگاه مامثل خیلی
ازجاهای دیگه پربودازروابطی که امروزبااین فردابااون یکی واین یعنی تابلو شدن روزبه روز
بیشترسال اول پربودازخاطرات تلخ و شیرین.بنده به خاطرهمون شیطنت های کوچولو توی یکی
ازدرس های عمومی کسرشدم
و بایدمهر ۸۲ باورودیهای جدید واحد می گرفتم.
اتفاقا سال۸۲ دوست صمیمیه دوران دبیرستانم هم از همون رشته ی من قبول شد و به دانشگاه
ما اومد اینجا بهش می گم
نخود چی.روز انتخاب واحد دیدم اون درس رو با دوتا استاد ارائه کردن یکیش با استادن که
وسط هفته بود و اون یکی با استاد م که کلاسش صبح جمعه بود و بالطبع من با استاد
ن برداشتم ولی بعدش فهمیدم که عجب اشتباهی کردم چون می گفتن استاد خیلی
سخت گیریه این شد که رفتم حذف کردم و با استاد م برداشتم (هنوزم اون برگه ی
حذف و اضافه رو که باعث شد زندگیم عوض بشه رو نگه داشتم
)جلسه ی اول نخودچی
نبودومن صبح جمعه باید تنهایی می رفتم کلاس اونم ساختمونی که خارج از شهر بود
مخصوصا اینکه باید اینبار بدون پولک می نشستم سر کلاس
.وقتی رسیدم یکراست
مثل همیشه رفتم آخر کلاس نشستم اتفاقا ازبچه های ۸۱ هم اونجا بودن .استاد دیر کرده بود
منم از فرصت استفاده کردم و پیش خودم گفتم یه نگاه بندازم ببینم پسرای ۸۲ چطورن؟![]()
آقایون سمت چپ کلاس نشسته بودن و ما سمت راست.
از ردیف اول شروع کرد یکی یکی اومدم عقبتااینکه یه ردیف مونده به آخر دیدم دوتا چشم سیاه با
شیطنت تمام داره کاری رو میکنه که من دارم می کنم(بعدها خودش گفت می خواستم ببینم
هم کلاسیهام چطورن؟
)که یهو چشمش به من افتاد منم بامهارت کامل خودمو زدم به اون
راه که داشتم باسمت چپیم حرف میزدم اتفاقی نگام افتادبهش.خلاصه سعی کردم وقتیکه
حواسش نیست بررسیش کنم
:
وای که چقدر عالی بود
ازهمه ی همکلاسیهاش سرتر بود:پوست روشن چشم و ابروی کاملا
مشکی دهن خوش فرم قد بلند و تو پر کاملا ورزشکاری
.اون جلسه استاد سر کلاس نیومد
بچه هاسر و صداشون رفته بود هوا که علاف شدیم ولی من اصلا همچین احساسی نداشتم
مخصوصا اینکه چشم ازمن برنمی داشت
.
پ ن:دوستای گلم من امروز میرم اعتکاف قول میدم براهمتون دعا کنم شماهم منو فراموش نکنین
ایشالله وقتی اومدم قسمت ۲ رو می نویسم.
خوبین خوشین شلامتین؟ خب خدا رو شکر
منم شکر خدا خوبم
عشقم هم خوبه
هرروز یکی دو بار تقریبا باهم حرف می زنیم
اومدم در مورد این صحبت کنم که کی در مورد جریانمون می نویسم ایشالله بعد یکشنبه که
فاینال زبان رو دادم یه کم سرم خلوت میشه و میام می نویسم..فعلا می خوام در مورد خودم
یه کم توضیحات بدم تا شاید جریان بهتر جا بیفته البته بنا به دلایل شدید امنیتی نمی تونم
همه چی رو بگم
ولی خب سعی می کنم تا جایی که میشه بگم:
همونطور که خیلی هاتون می دونین ۲۲ سالمه و زمانی متولد شدم که همه ی چشمها ![]()
به این بود که جنسیت بچه چیه؟که بنده بعد از ۵تا پسر کاکل زری متولد شدم
که با ورودم
کلی شادی آوردم.( دارین دیگه که چقدر خودمو تحویل می گیرم
)آره این طوریها شد که
بنده شدم
دختر یکی یک دونه ی خانواده(یکی یه دونه گل گلخونه)به همبن خاطره که میگم یکم
حساسیت هازیاده بیچاره عشقم که باید از هفت خان رستم رد شه
.ولی من پشت
سرشم
حالا اینارو داشته باشین تا بیام جریان دلدادگیمو که برام مثل یه گنجینه باارزش
می مونه رو براتون تعریف کنم.
این چند وقتی که نبودم بیشتر به خاطر این بود که اتاقم رو عوض کردم و اومدم اتاق داداش
ویه مدت طول کشید که بتونم خط تلفن اتاق بابا رو به اینجا بکشم هرچند با چند تا سیم
و کلی مهارت اسباب تلفن روبه بهونه ی اینترنت جورکرده بودم که البته فقط خودم می دونستم
که اینطوری نمیشه وصل شد
ولی همین که میتونستم با عشقم راحت صحبت کنم کلی بود
اما این اتاق بااینکه خیلی بزرگتر از اتاق قبلیمه ولی یه کم برا تلفن سختمه..بی خیال ردیفش
می کنم
.هفته ی گذشته برا عشقم هفته ی خوبی نبود( باز مشکلش مالیه
)من بیشعور
هم به جااینکه دلداریش بدم همش نگران بودم که کی می خواد مستقل بشه.اون بنده خدام که
همش میگه شاید این همه مشکل واسه اینه که من پخته تر شم.الهی من قربونش برم که
اینقدرواقع بینه
بهم گفته تا آخرتابستون سعی می کنه که یه کم از بیکاری و بلاتکلیفی
نجات پیداکنه.ازطرفی هم این روزها باباجون بنده هی درمورد عشقم ازمامانم سوال میکنه.
مامان هم میگه اینباراگه بپرسه می گم برو شهرش و خودت باهاش صحبت کن
.عشقم هم
میگه مسئله ای نیست من حاضرم با بابات صحبت کنم و بهش بگم که به ابن زودیها نمی تونم
شرایط رو مهیا کنم
حالا من موندم و هزارتا فکر جورواجور
.
کاری که از دستم بر نمیاد جزاینکه صبر کنم فقط صبر..
برامون دعا کنین که خیلی محتاج دعاییم![]()
پ . ن:تصمیم گرفتم وقتی یه کم سرم خلوت شد جریان عاشق شدنمون رو براتون بنویسم
البته بستگی به استقبال شما داره اگه مایل بودین تو نظرات بگین تا شروع کنم.منتظرم![]()