بالاخره عروسی هم به خیر و خوشی تموم شد و داداش هم رفت سر خونه و زندگیه خودش
(هرچند فعلا که هرروز خونه ی ما هستن
)و این وسط من موندم و ادامه ی سرماخوردگیه
کذایی که بدتر هم شده.دیروزهم جناب دکتر گفتن احتمالا تب مالت گرفتی
.منو میگی اصلا
یادم رفت که چقدر تب دارم و بدنم درد می کنه زود رفتم آزمایش دادم و خوشبختانه معلوم شد
که هیچی نیست و فقط سرماخوردگیم تجدید شده.الآنم بهترم و تصمیم دارم اسباب کشی کنم
اتاق داداش که از اتاق خودم خیلی بزرگتره احتمالا چند روزم درگیر این کارا خواهم بود بعدش
دوباره روال عادیه زندگی....
ازعشقم هم بگم که اوضاعش چندان خوشایند نیست
.یه کم با باباش مشکل داره.آخه آقای
پدراصلا حمایتش نمی کنه.البته فعلا که نمی تونه ولی درکل یه کم بی خیال تشریف دارن...![]()
(نمی دونم ازین پدر همچین پسری چطوری دراومده؟
)اینطور که بوش میاد احتمالا بنده
حالا حالا ها خونه ی
باباجونم تشریف دارم..توی این عروسی هم اینقدر خواستگار خوب خوب پیداشده که نگوووووو
(البته هیشکی به خوبی عشق من نمیشه منظورم شرایط)البته خوشبختانه خانواده ی من اصلا
به مادیات اهمیتی نمیدن فقط انتظارات عمومی بالا میره که این اعصاب خودم و بیشتر عشقم رو
بهم زده که فکر میکنه برا من مهمه که دیگران چه فکری می کنن
.این جور مواقع آرزو می کنم
که ای کاش توی یه روستای دورافتاده و محروم زندگی می کردیم که عشقم هم یه کشاورز
یا یه کارگر ساده بود که اززندگی عشق و ساده زندگی کردن رو درک میکردیم و خدا رو..
خدایا راضیم به رضای تو کمکون کن خودت که میبینی گاهی چقدر سختمون میشه![]()
به قول همون انشای همیشگی علم بهتر است یا ثروت؟ حالا شما بگین:
معرفت و ایمان بهتراست یا پووووول؟ خوشیهای این زندگی شیرین تر
است یا زندگیه ابدی؟ عشق آسمانی واقعی تر است یا عشق دنیوی؟
بایاد خدا زندگی کردن قشنگتراست یا با چشم هم چشمی؟
خدایا بهم صبر بده تا بامشکلاتم مبارزه کنم وبهم ایمان بده که روی خواسته ام بایستم![]()
به خدا اصلا فرصت نمی کنم به همتون سر بزنم کلی دلم برا وبلاگهای نازتون تنگ شده ![]()
پنجشنبه عروسیه داداشمه و همه کلی مشغولن مخصوصا اینکه عروس دختر خالمه![]()
واینکه من واسه این داداشم می میرم و خیلی خیلی دوستش دارم
نه اینکه اون یکی ها
رو دوست نداشته باشم ها نه ولی چون این آخریه که داره عروسی می کنه و چند ساله که
ما دوتا تنها مجردهای خونه هستیم خیلی باهم صمیمی هستیم
دیگه باید توی این
عروسی سنگ تموم بگذارم.خلاصه اینکه چون فامیل بابا مال یه شهردورن و یه ۱۰ ۱۵ نفری میان
ماهم باید مهمون داری کنیم و هم به عروسی برسیم و فردای عروسی هم تشریف ببریم
سر جلسه ی کنکور .هرچند هیچی نخوندم ولی همین که باید چند ساعت بشینم کلی
سختمه
.ایشالله که عروسی به سلامتی بگذره از شرمندگیتون در میام
.
ایشالله عروسیه همتون
ایشالله عروسیه من و عشقم. بگو ایشالله![]()
چقدر راسته که میگن هیچ جا مثل خونه ی خود آدم نمیشه
بابا به زور که نیست من
عاشق این قالب همیشگیه وبلاگم بوده و هستم حالا عوضش می کنم که چی؟![]()
خیلی هم نازه خیلی هم ماهه
مثل خودم و عشقم و عشقمون
حالا یه ذره دلگیره
خوب چاره یی نیست دوریه و هزار تا درد و غم
ایشالله هروقت به هم رسیدیم یه قالب توپ
شاد می گذارم حال کنیم.![]()
اینقده این سرما خوردگی من شدیده که حتی وسوسه ی نت هم نتونست از سر جام بلندم
کنه خلاصه مثلا خواستم برا عروسیه داداش یه ذره رو فرم بیام که باز پای چشمام گود افتاد.
عشقم خدارو شکر (خدارو هزاربار شکر)که یه جای خوب افتاده.اولش قرار بود که پارتی براش
جور کنه توی پادگان بیفته که ۱۵ کیلومتر باشهرخودش فاصله داشت ولی الآن به قول خودش
خدا براش پارتی بازی کرد وافتاده داخل شهر یه جای خیلی خوب که کلی امکانات داره براش
از کامپیوتر گرفته تا کولر گازی تلویزیون و....وتازه توی ساختمونی که کلیدش دستشه فقط دونفرن .
خلاصه خیالمون راحت شد.البته هرچند درمورد کار اونقده فکر می کنم که دیگه مامانم باهام دعوا
می کنه که چقدر عجولی!
کلی هم درین مورد با عشقم کلنجار رفتیم که به یه سری نتایج نه چندان رضایت بخش رسیدیم
که چون زیاد دلچسب نیستن همینو فعلا میگم که شاید بیشتر از حد توان روحیمون مجبورباشیم
که ازهم دور باشیم که همین چند روزه که چشمام رو دائم نمناک کرده........
دست خودم نیست بخدا نیست چرا هیشکی نمی فهمه سخته دلم براش خیلی تنگ میشه و
بیشتر از همه از دلتنگیهای اون نسبت به خودم غصه می خوردم که هیچ کاری از دستش برنمیاد
و من با بی قراریهام بدترش می کنم...خدایا می دونم که هرچی بهم میدی بازم ازت می خوام
خودت که میدونی مابنده هات هیچوقت راضی نمیشیم چی میشه مشکل مالیه خانوادش حل
بشه؟خودت که میدونی من و عشقم انتظار زیادی از زندگی نداریم فقط یکم حمایت و یه کار.......
خدایا به تو پناه می بریم و فقط از خودت کمک می خوایم...
برامون دعا کنین خواهش می کنم
اومدم که فقط آپی کرده باشم.
پنجشنبه عشقم اومد و من پولک و عشقش و عشقم چهار تایی یکی از بهترین خاطره هامون رو
آفریدیم.خلاصه که خیلی خوش گذشت.و من کلی تجدید قوا کردم
.الان که حسابی سرما خوردم و
امروز یک سرم و سه تا آمپول نوش جان کردم
.خیلی هم درگیرم و سرم شلوغه آخه ۱۸ روز دیگه
عروسیه داداشمه
.اولین فرصت یه آپ حسابی می کنم(قالب وبلاگ رو هم عوض می کنم چون اینقده
یخ بودکه سرما خوردم
.شاید قبلی رو گذاشتم نظر شما چیه؟).![]()
دیروز دوره ی آموزشیه عشقم تموم شده و برگشته شهرش و فردا هم برای دیدن من میاد
اینجا
الهی که من قربونش برم دلم براش یه ذره شده
.نمی دونم امشب رو چطور به صبح
می رسونم فقط دعا کنین مثل همیشه خدا پشت و پناهمون باشه و همه چی به خوبی
بگذره.امروز کلی با عشقم درمورد این دلتنگیهای لعنتی صحبت کردم و اون کلی باهام دعوا کرد
ولی اینبار جدی ترازهمیشه
ومن باید یه تکون حسلبی به خودم بدم.وقتی همه ی فکرهام
رو کردم میگم![]()
خدا جون شکرت که همچین مرد نازنین و محکمی رو به من دادی.خدایا همیشه یارش باش و
ایمانش رو روزبه روز قویتر کن آمین