تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
سلام

بازهم مسافرت به شهر عشقم در حالی که خودش اونجا نیستوچه چیزی اسفناک تر از

 این؟عشقم رو پشه نیش زده الهی که بمیرن همه ی اون پشه ها. شاید بگین که

 چی همه رو پشه نیش می زنه. نه عشق من رو ازین پشه های بدجنس نیش زده که

حساسیت میارن و عشقم مجبور شده ۳تا آمپول بزنه و دوروز هم تو پادگان کاملا استراحت کنه

من تا هفته ی بعد رفتم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:29  توسط دلتنگ  | 

سلام

تعجب نکنین درست اومدین...بالاخره بعد از مدتی که از قالب وبلاگم خسته شده بودم دیگه عوضش

 کردم.مخصوصا اینکه توی این هوای گرم حس می کردم هربار که میام تو وبلاگ حسابی گرمم میشه

یه قالب خنک براش گذاشتم.که یه ذره خنکمون بشه

امروز عشقم سرظهرزنگ زد وبهش گفتم که دوروزه حسابی دلم گرفته اونم کلی برام عشقولانه

اومد که ما هیچوقت دلتنگیمون تموم نمیشه مگه اینکه مطمئن شیم که تاابد باهمیم منم گفتم که

پس به این زودیها تموم نمیشه که گفت خدارو چه دیدی؟بعدش من مجبورشدم باعجله خداحافظی

کنم چون داداشم داشت میومد توی اتاقم وتا چند ساعت همینطور پکربودم که حیف عجب بدشد

کاش مثل همیشه خودم رو پراز انرژیه مثبت می کردم بعد خداحافظی می کردیم.وچون مطمئن بودم

که عشقم تافردا نمی زنگه گوشی رو گذاشتم تو اتاق و رفتم تا چند ساعت بعد که اومدم دیدم به به

۴ تاتماس ناموفق دارم که یهو باز گوشی زنگ خورد عشقم بود گفتم که خیلی دلم میخواست

بازم زنگ بزنی گفت یه چیزی بهم گفت قبل از اینکه مرخصی داخل شهریم تموم شه یه زنگ بزنم

دیدی بهت میگم خداروچه دیدی؟حالا تو هی بی تابی بکن ویادت بره که کی داره مارو به طرف هم

هدایت می کنه؟ خداجون مرسی که همچین عشق نازنینی رو بهم دادی

پ ن:خداجون کمک کن این تیم ملی امشب خوب بازی کنه لااقل یه کم دل مردم شاد شه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 17:26  توسط دلتنگ  | 

بازم آب روغن قاطی کردم.لعنت به من کاش نمی گفتم که یکی دوروز زنگ نزن آخه بس کی
اینبار بعد از مرخصی بی قراری می کرد گفتم شاید اگه خودش رو تو پادگان مشغول کنه براش
بهتره غافل از اینکه دلتنگی مینمم فشار خونم رو به 5 می رسونه نمی دونم باز چه مرگمه

کاش لااقل فردا زنگ بزنه اولین باره از اینکه عشقم اینهمه ازم حرف شنوی داره ناراحت میشم


 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 20:38  توسط دلتنگ  | 

 

سلاااام

امروز تولدمه.همیشه روزهای تولدم حس جالبی داشتم ولی امسال فکر می کردم

اینطوری نباشم اما از صبح خیلی زود سیل پیامهاداره از طرف دوستان وفامیله به طرفم

 سرازیرمیشه.بهمین خاطر یه خورده جوگیرشدم ودوباره برگشتم به حال وهوای همیشگی

 مخصوصا اینکه عشقم که دیروز راه افتاده بود به طرف کرمانشاه تارسید بهم زنگ زد

 وتولدموتبریک گفت که منم در وصف این کار یه شعرازخودم دروکردم (جای ملودی خالی

کجایی ملودی که ببینی منم دارم شاعر میشم) دیگه بایدحافظ وسعدی بیان پیشم لنگ

بندازن.

اینم از شعرم:

                                       صبح سحری بودبهاری ومن در خواب تااینکه:

موسیقی دلنوازی پیچیددراتاقم                     گویی که مینوازد آهنگ راهمراهم

چه کسی بودجزعشق نازنیم                        بگو با من ای آرام جانم

سلام ای مهربان ای مرد من                          چرااین وقت صبح گیری سراغ من؟

تاچون همیشه من باشم اولین کس              که دراین بهروز خداباتوبگویم ای همه کس

روزمیلادت مبارک عشق من محبوب من          خداراشاکرم که تورا داد به من

باشدکه زنده باشی صدسال به زین سالها       که سالهای پسین بگیرم جشن تولدت را

آرام جانم تکیه گاهم مردعزیزم                      دراین صبح دل انگیزبهاری مراکردی شادم

دلتنگ دلش شاد شد ازاین شعر خدایا           باشد که همیشه باشی یار من و یارم

حالا گیر ندید خودم می دونم به همه چی شبیه جزشعر فقط داشته باشین تخلص رو

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:16  توسط دلتنگ  | 

سلام

حس تازه ای دارم (یه حسی که هیچکدوم از شکلکهای یاهو نمی تونن نشونش بدن)

عشقم دوروزیه که رفته مرخصی قرار بود امروز بیاد اینجا ولی ازش خواستم این کار

رونکنه آخه ماهردو بچه ی آذربایجان هستیمواین روزها همونطور که شنیدین اوضاع

این ورا زیادخوب نیست.یه عده آدم فرصت طلب که منتظرن تقی به توقی بشه وشهر رو

به آشوب بکشن(که البته همچین اشخاصی همه جای ایران هستن)البته من دیروز کلا

بیرون بودم وخبری نبود ولی اصلا دوست ندارم عشقم تحت همچین شرایطی توی جاده

باشه.

خلاصه ماکه انگار تازه همدیگر رو پیداکردیم گوشی تلفن رو زمین نمی گذاریمدیروز

هم کلی درمورد تربیت بچه باهم صحبت کردیم.عشق من روی اینجورچیزها خیلی حساسه

دوست داره همه چی اساسی باشه.دیروز کلا مکالممون خیلی برام هیجان انگیز بود.

راستی خوابم تعبیر نشدهرچند ممکنه درمورد کاربرای عشقم بعدازآموزشی موقعیت های

خوبی پیش بیادوهمین یکی از دلایلیه که من امروز سرحالم.

البته سرحالتر هم بودم ولی دیشب که می خواستم این پست روبهتر بنویسم رفتم وبلاگ ملودی

جونم وباخبر شدم که توی بیمارستانه وحالم به کلی گرفته شد.ازشما دوستای گلم هم

میخوام برا سلامتیش دعا کنین تا دوباره برگرده توجمع دوستاش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 9:18  توسط دلتنگ  | 

سلام

نمی دونم چقدر به طالع بینی روز و ماه تولد عقیده دارین.من که باهمش صددرصد

موافق نیستم ولی خداییش گاهی خیلی چیزاش درموردخودم واطرافیانم صدق می کنه

من متولد همین ماه هستم در مورد خردادیها اینطور نوشته که تنوع طلبن و از

یکنواختی متنفرن.که درمورد من یکی که همینطوره(البته معمولا توی تغییر محیط اطرافم)

حالا الآنم مدتیه که وبلاگم مثل اوایل برام دوست داشتنی نیست.دلم می خوادیه

تغییراتی بهش بدم.اول می خواستم هروقت که باعشقم مطرحش کردم این کارو

 بکنم ولی الآن میبینم حداقل یک ماهی طول میکشه که بهش بگم(اگه بگم)ولی من

 الآن می خوام یه کارایی بکنم.برا خودمم بهتره:

اول از همه می خوام آهنگشو عوض کنم.ولی نیاز به کمک شما دوستای گلم دارم

راستش بلدنیستم که کد آهنگ رو پیدا کنم.

نمی دونم کسی هست که کمکم کنه یا نه؟من کدآهنگ ستاره ی دنباله دار ابی

رو می خوام.عشقم عاشق این آهنگه.درمورد تعویض قالب هنوزمرددم چون

عاشق قالبش هستم خیلی نازه.حالاشاید مدتی تغییرش بدم.درموردمطالبش

هم تصمیم دارم بیشتر در باره ی افکار و احساساتم که توی زندگی شخصیم

(ونه صرفا عشقیم)دارم بنویسم.نظر شما چیه؟

کسی هست که در مورد آهنگ وبلاگ بهم کمک کنه؟اگه هست لطف کنه تو نظرات 

بگه وبرام آی دی خودشو بگذاره.مرسی

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:14  توسط دلتنگ  | 

سلام

دلم می خواد آپ کنم کلی فکرهای رنگ و وارنگ تو ذهنمه ولی خیلی خسته ام خیلی زیاد

البته فقط جسمی.روحم یه کم آدم شده دیگه خل بازی در نمیاره.

راستی پرسیده بودین خوابم تعبیر شد یا نه؟    اینکه تعبیر شده یا نه وقتی معلوم میشه

که عشقم واسه مرخصیه میان دوره بره خونشون که اونم تا آخر هفته ی بعد میره میام میگم

شما فقط دعا کنین

دلم می خواست آپ کنم که کردم.می خوام هر کاری که دلم خواست انجام بدم و ازش لذت ببرم

خیلی ساده و راحت مهم نیست که چی میشه اصلا مهم نیست

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 14:45  توسط دلتنگ