تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
سلام

دوسه روز میرم مسافرت شهر عشقم البته عشقم هنوز آموزشیه.من فقط مهمون

میرم خونه ی داداشم....فکر می کنم تحت این شرایط که میرم شهرش ولی خودش

 نیست شهر رو سرم خراب شه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:7  توسط دلتنگ  | 

سلااااااااام

سلامتین؟ خوشین؟من که خیلی خوبم

خداییش هرچقدر آدم دلتنگی و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه داشته باشه این هوای بهاری

 حال آدم رو جا میاره.این روزها به طرز خیلی خارق العاده ای دارم با دلتنگی مبارزه می کنم

وشکر خدا تا اینجا برنده ام.آخه دلیل داره

طی صحبتهای یک روز در میان با عشق جونم میدونم که حالش خیلی خوبه و شکرخدا

همه چی ردیف فقط با ساعت خوابش مشکل داره (عیب نداره یه خورده کم خوابی کشیدن

براش لازمه)هرروز غروب ورزش می کنه که این دیگه براش فوق العادست.خلاصه همه چی

حله قراره که ۸ تا ۱۶ خرداد(روز تولد بنده)بیاد نه یعنی بره مرخصی میان دوره.که قراره یه

روزش بیاد پیش من.۲۹خرداد هم که آموزشی تموم میشه وبعدش میره که توی شهر خودش

خدمت کنه

ازطرفی هم آقای پدر بنده با مامانی گفتگویی داشتن که طی اون بابا موافقت حتمیه خودش رو با

جریان ما اعلام داشته و گفته من بچه ی خودمو می شناسم و می دونم که کسی که انتخاب

کرده حتماایده آله (داشته باشین که من چه اعتباری دارم)بعدشم گفته حالا که دخترم 

 می خوادصبر کنه تا اوضاع طرف روبراه بشه من حرفی ندارم(فدای بابای گلم بشم)حالا

نمی دونه که من اینارو می دونم ها.

خلاصه دیگه منم تصمیم گرفتم(کاش مثل تصمیم های قبلیم نشه)

یکمی آدم شم و به زندگی عادیم ادامه بدم و به قول عشقم از زندگی مجردیم لذت ببرم.

شمام برام دعا کنین.....

پ ن:شایای گلم خوش اومدی عزیزم.ببین شاید تونستی بابا رو راضی کنی این ورا بیاین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:36  توسط دلتنگ  | 

سلام

امروز می خوام در مورد چیزی بگم که تا حالا نگفتم و این روزها خیلی ذهنمو

مشغول کرده.درباره ی وبلاگم با اینکه ۶ماه ازتولدش می گذره ولی من هنوز به

عشقم درموردش چیزی نگفتمواین تنها چیزیه که عشقم درموردم نمی دونه

اینکه نگفتم هم دلایل زیادی داره:۱-عشقم به اندازه ی کافی درگیریه ذهنی داره

نمی خواستم که بیاد و دلتنگیهای من رو بخونه وبیشتراز اینی که هست نگرانم بشه

۲-عشقم بااینکارا میونه ی خوبی نداره(وبلاگ نویسی)معتقده که به جای اینکه واسه

نوشتن وبلاگ وقت بگذارم بهتره کارهای مفیدتری بکنم(مثلا کتاب بخونم یا نرم افزار

جدیدی یاد بگیرم) منم که سرم درد می کنه برااین کارا یه جورایی اینجا مثل اتاق

خیلی خیلی خلوتیه برام که راحت میتونم حرفای دلتنگیمو بزنم.

۳-چون از اول نگفتم بهش الآن یه کم می ترسم که خیلی ناراحت بشه و فکر کنه اینهمه

مدت بهش دروغ گفتم(درواقع ازش حساب میبرم)

ولی دیگه اینطوری راحت نیستم ازفکر اینکه وقتی دارم آپ می کنم دارم کاری انجام میدم که

عشقم ازش بی خبره چندشم میشهازطرفی هم زده به سرم که بهش بگم بیاد باهم

بنویسیم ولی عشق من اصلا اهل نوشتن نیست همیشه به من میگه برام بنویس تا بخونم

ولی حالا جالبه که خودش این ۲۰ روز که رفته آموزشی هربار که زنگ نی زنه میگه دارم

 خاطراتمو برات می نویسمنمی دونم آفتاب ازکدوم طرف دراومده؟ولی همین یه جرقه ای

شد که بهش جریانه وبلاگ رو بگم(خدا کمک کنه)البته نه به این زودی شاید اون موقع که از 

آموزشی اومد و دیدمشنمی خوام اصلا از دستم ناراحت شه....

 پ ن :دیشب یه خواب خوب دیدم دعا کنین تعبیر شه بیام براتون تعریف کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 13:54  توسط دلتنگ  | 

سلام سلام سلااااااااام

خوبین خوشین؟سلامتین؟

اصلا امروز دلم می خواد خودمو یه کم بزنم به بی خیالی ببینم دنیا دسته کیه؟از خودم

خجالت می کشم هر کی میرسه بهم میگه چرا اینقدر لاغر شدی؟چرا پای چشات گود

شده چراچراچرا؟؟؟؟؟آخه یکی نیست بگه چه مرگته؟مگه می خواستی چی بشه

که نشده حالا فعلا رفته آموزشی تازه ۴۵ روز دیگه هم میاد شهرخودش دیگه راحت تر

می تونین باهم حرف بزنین.توهم مثل بچه ی آدم بشین واسه کارشناسی بخون.یکی ندونه

 فکر می کنه هلاک شوهری که بیاد بگیرتتخوب صبرداشته باش اوضاع جور شه مگه

چند سالته که داری بال بال می زنی؟بازم به خودم میگم دلم براش خیلی تنگ میشه.

میشه که چی؟بیچاره بشین از این روزهای مجردیت استفاده کن حالا خوبه عشق به این

خوبی داری که همش راهنماییت می کنه.میگه این همه خودتو دق نده .ولی کو گوش شنوا؟

بدبخت خوشی زده زیردلت؟.حالاخوب بودخانواده هاتون مخالفت می کردن؟بابات گوشیتو

ازت می گرفت؟مامانش می گفت نه دوره نمیشه؟داداشت می کوبیدتوسرت؟چراآدم نمیشی؟

مگه فکر نمی کردی اگه همه بدونن چه قش قرقی به پامیشه؟شد؟نه بگو ببینم شد؟؟؟چرا

داری وقتتو تلف می کنی؟چرا اینهمه گریه می کنی؟چرا اینقدر ناشکری می کنی؟همین که

عشقت سالمه اینقدر دوستت داره همه ی برنامه های زندگیشو برای رسیدن به تو تنظیم

می کنه کمه؟یه ذره دندون رو جیگر بزار تا اون بنده خدام بفهمه چی کار می کنه؟

شما بهش یه چیزی بگین بگین یه کم عاقل باشه.بچه بازیها رو بگذاره کنار

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:41  توسط دلتنگ  | 

سلام

من یه عادتی دارم اونم اینه که وقتی اعصابم خورد میشه باید یکی رو پیدا کنم و اونقدر

حرف بزنم براش که آروم بگیرم.امشبم که جزو اون شبهای نحس بی کسی آخرش زد

به سرم که بیام اینجا یه کم غر بزنم شاید آروم بگیرم:

خیلی زور داره که عشق آدم  زنگ بزنه و چون آدم خونه ی یکی از فامیل هاش باشه

که برا عیادت رفته باشه نتونه تلفنشو جواب بده بعدش به بهانه ی دستشویی گوشی

رو توی جیب مانتوی تنگش بگذاره و بره دستشویی تا حرف بزنه تا برسه دستشویی

قطع شه دوباره بیاد تو جمع بازم زنگ بزنه بره دستشویی واینطوری کنف شه....ولی

خوب آخرش بعد از ۸ بار تماس تونستم ۱ دقیقه باهاش حرف بزنم.و عشقم گفت تو پادگان

خیلی وقته که تو صف ایستاده بودم و اگه صدات رو نمی شنیدم خوابم نمی برد

حالا بعدش که فرداش(که امروز باشه)از صبح فکرت مشغوله یه مسئله ی مهم باشه که

برای اینکه بتونی تصمیم بگیری خودتو به آب و آتیش بزنی و نتونی که با عشقت که همیشه

بهترین مشاورت بوده حرف بزنی و بدونی که چون خودت گفتی روزهای فرد عصر زنگ نزن

قراره زنگ نزنه و دائم جیز و ولز کنی بعدشم بشه ساعت ۹.۳۰ شب و بیای ببینی که ۷تا

تماس ناموفق تو صفحه ی گوشیت نمایش داده میشه و بدونی که براحتی می تونستی

اون ساعت با عشقت صحبت کنی و حالا نتونستی چه حالی بهت دست میده؟تازه وقتی

یاد حرفای دیشبش بیفتی که گفت کلی تو صف بوده و اگه صداتو نمی شنیده خوابش

نمی برده و بازم یادت بیفته که امروز بابت یه چیز مهم باید باهاش مشورت می کردی

جون من چه حالی بهتون دست میده از این همه ضایع کاری؟؟؟؟؟

آخه من از کجابدونم که یه سرباز توی دوره ی آموزشی میتونه ۹ شب به عشقش زنگ بزنه

آخه مگه چندبار پادگان رفتم؟؟؟نه کاش لااقل امشب بی خوابی نکشم

وگرنه دیگه زدم به سیم آخرررررررررررررررر  دعا کنین برام خواهش می کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 23:5  توسط دلتنگ  | 

سلام

امروز دقیقا ۱ هفته است که عشقم رفته خدمت(کرمانشاه)برخلاف تصور هردومون

عشقم دوبار بهم زنگ زده که بار دوم مفصلا شرح داد که شرایطش چطوریه.گویا آقا بهشون

خیلی هم خوش می گذره.قبل از خدمت که می گفت برم آموزشی حتما لاغر میشم.ولی

گویا توی همین یک هفته چاق هم شده.منم که دیگه با شرایط کنار اومدم(مثل همیشه)

امروزهم تولدشهالهی که من قربونش برم میره توی ۲۴سال.پارسال که روز تولدش خیلی

بهمون خوش گذشت.از خدا می خوام سال آینده باهم تولدش رو جشن بگیریم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:57  توسط دلتنگ  | 

سلام دوستای گلم

از همتون ممنونم که با حرفهای قشنگتون بهم روحیه میدین.می خواستم امروز به

همتون سربزنم و توی خونه های خودتون ازتون تشکر کنم ولی خیلی سرم شلوغه

عشقم امروز دیگه اعزام میشه و این دو سه روز آخر اینقدر باهم حرف زدیم که  خدا

به داد فیش تلفنمون برسههردوتامون یه جورایی آروم بودیم. من که فکر می کنم

این آرامش به خاطراینه که واردفصل تازه ای اززندگیمون میشیم نمی دونم.عشقم هم

میگه خیلی احساس خوبی دارم.کلی بهش سفارش کردم که مراقب خودش باشه و

زیاد دلتنگی نکنهمی خنده و میگه اگه لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟

کلی براش دعا کردم واز خدا خواستم مثل همیشه پشت و پناهش باشه ازش خواستم

به من هم کمک کنه تا این دو ماه رو به خوبی سپری کنم تا وقتیکه عشقم اومد کلی از

برنامه هایی که عملیشون کردم بهش بگم.

دوستای خوبم احتمالا یه کم دیر به دیر آپ کنم و نتونم بهتون سر بزنم.ببخشید

شایا جونم دل من هم خیلی برات تنگ شده ولی اصلا نمی تونم اون ساعت هایی که

تو هستی بیام چت.مراقب خودت باش به امید روزی که بیای ایران

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:39  توسط دلتنگ  | 

سلام ببخشید که این قسمت رو خیلی دیر می نویسم

اون روز ناهار رفتیم همون جای همیشگی که کلی خاطرات خوب داریم بازم خیلی خوش

گذشت.بعدازظهررفتیم پارک که نم نم بارون فراریمون دادوبازم مجبورشدیم بریم کافی شاپ

۱ ساعتی اونجا بودیم و من کتابچه هایی که برا عشقم گرفته بودم همراه با یه شکلات بزرگ

(آخه عاشق شکلاته)بهش دادم.عشقم هم یه تلفن که خودش یه کم دستکاریش کرده بون

که هم زنگ نزنه وهم پخش صداش قوی باشه رو بهم داد که وقتی به گوشیم زنگ می زنه چند

ثانیه بعد خودم تلفن خونه رو جواب بدم.بعدش رفتیم یه کم زیر بارون قدم زدیم و عشقم برام

یه رژ لب خیلی خوشرنگ خرید.شام هم مثل همه ی شام هایی که باهم بودیم رفتیم

یه جای دنج و خلوت.اونجا غیر از من و عشقم کسی نبود.یه لحظه از فکر اینکه امروز داره تموم

میشه زدم زیر گریه.عشقم گفت باز اومدیم اینجا و تو گریه میکنی.کلی قربون صدقم رفت

و باهام حرف زد که یه کم آروم گرفتم.بعد از شام هم منو رسوند خونه ی بچه ها.وخودشم رفت

خونه ی دوستاش.صبح زود زدم بیرون وعشقم اومد دنبالم ورفتیم دانشگاه.اونجا بهم یه نامه

دادن و گفتن باید ببری سپاه.عشقم گفت تنهایی نرو.گفتم الآن یکی از بچه ها رو پیدا

می کنم با اون میرم.عشقم گفت دیر میشه بیا باهم بریم.جیغم رفت هواکه نه بهمون شک

می کنن و از این جور حرفها.عصبانی شد و گفت چادرتو سرت می کنی وسایلت رو میدی دست

من.مثل بچه ی آدم میریم.خلاصه رفتیم و به جای من عشقم صحبت می کرد.به راحتی و

کلی احترام کارمونو راه انداختن.اومدیم و صبحانه خوردیم با کلی ذوق که من دیگه دست خالی

بر نمی گردم خونه.عشقم رفت و برامون ساندویچ گرفت که ناهار رو توی اتوبوس بخوریم و ۱۲

بود که راه افتادیم.آخی الهی که من قربونش برم واسه خاطر من اینهمه راه رو میاد و بر

می گرده.ناهار رو هم خوردیم(توی این مسافرت اونقدر خورده بودم که داشتم می ترکیدم

 حالا عشقم می گفنت کاش برا خودم نون اضافه گرفته بودم)

کلی حرفامون  رو زدیم و من قول دادم که امشب گریه نکنم.توی ترمینال عشقم منتظر شد

 که داداش بیاد دنبالم و بعد برگشت شهرش.

ومن به قول عشقم به جای اینکه غصه بخورم که تنها بر می گرده خوشحال شدم که خدا

دوستمون داشت و ناممکن رو برامون ممکن کرد و یه بار دیگه همدیگر رو دیدیم.خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:8  توسط دلتنگ  |