باشه بابا می نویسم.این دفعه ریز می نویسم تا بیشتر بنویسم(چی گفتم؟)
آره از اتوبوس که پیاده شدم دیدم آقا دارن تشریف میارن
وهمون طوری که قول
داده بود لاغر شده.رسیدیم بهم و سلام و احوال پرسی(چرا آدم نباید کسی رو که
اینهمه بی تاب دیدنشه وقتی که دیدش بغلش نکنه ونبوسه؟
)وسایل هاموازدستم
گرفت و ازاونجایی که هردو گرسنه بودیم اول رفتیم کافی شاپ بغل دانشگاه تاصبحانه
بخوریم.بعد از نشستن تا نیم ساعت همینطور بروبر همدیگر رو نگاه می کردیم.بهش
گفتم آقا برای حرف زدن دیگه قرار نیست پولی پرداخت کنی ویا من توی کمد خفه بشم
واحیانا کسی مزاحممون بشه ها!پس چرا ساکتی؟تازه الآن روبروی همدیگه نشستیم
خودم هم ازاون بدتراصلاباورم نمی شداین من بودم که باهزاربدبختی آخرش رفته بودم.
هرچی که یادم نگه داشته بودم که براش تعریف کنم از ذهنم پریده بود.همین طوری
نشسته بودیم که متوجه شدیم هردو کفش جدید پوشیدیم و طرح وجنس کفشهامون
عین همدیگست
وکلی ازاین همه تفاهم ذوق کردیم و یه کم از خماری در اومدیم.
پاشدیم رفتیم دانشگاه و من با یکی از دوستام که باهاش قرارداشتم رفتم بسیج واونجا
فهمیدم اصلابااین برگه ای که گرفتم دستم و اومدم بهم پرونده نمیدن ومن باید اول برگه
رو جای دیگه ای تو شهر خودم می بردم
.(چه قدرزود خورد تو برجکم)رفتم وبه عشقم
گفتم جریان از چه قراره.زنگ زدم خونه و مامانم گفت پس اگه این طوریه پاشو بیا
.
گفتم ببینم چی میشه.بعد باهم رفتیم پارک بغل دانشگاه و مثل همیشه داشتیم
بستنی می خوردیم که عشقم گفت:بیا برو لااقل یه گواهی بگیر که نگن دست خالی
برگشتی.پاشدیم رفتیم ودیدم دربسیج روبستن ورفتن.بابا زنگ زد که کی میای؟گفتم
قرار شده به جای پرونده بهم گواهی بدن اونم که مسئولش فردا میاد مجبورم امشب رو
بمونم.بعدشم بابا کلی سوال پیچم کرد که الآن کجایی؟با کی هستی؟(اینم یکی از
مزیت های اینه که بابا ی آدم از جریانات خبر داشته باشه!!!
)
خلاصه من وعشقم کلی خوش به حالمون شد که یه کم بیشتر باهم خواهیم بود
....
(ادامه داره ها)
پی نوشت ۱:میلاد پیامبر عزیزمون و فرزند پاکش بر همه ی دوستای گلم مبارک باشه.![]()
پی نوشت۲:من دیروز اولین حقوق زندگیم رو بابت تدریس کلاس فوق برنامه توی یک
دبیرستان دریافت کردم(خیلی ذوق می کنم
)دعا کنین یه کار ثابت وخوب پیدا کنم.
من برگشتم.و بااین سفریکی دیگه از خاطرات خوب مشترکمون رو
ثبت کردیم.والآن می خوام به قولی که داده بودم عمل کنم و براتون
از سفرم بگم:
روز سه شنبه بالاخره تونستم یک بهانه ی خوبی برای رفتن به شهر
موردنظر(شهر دانشگاهیه من و عشقم)پیداکنم.اینطور که به خانواده گفتم
که باید برای گرفتن پرونده ی بسیج
به دانشگاه برم وچون دوستام
هفته ی بعدنیستن من بایدهمین فردابرم.طوریکه بابا خودش رفت و برای
ساعت ۷.۳۰ بلیط گرفت.والبته پولک(بهترین دوستم)نتونست خانوادشو
راضی کنه که همراه من بیاد و برخلاف همیشه که باهم می رفتیم
تصمیم گرفتم که به تنهایی راهی شم.شب که اصلاخوابم نمی برد.صبح
خیلی زودبیدارشدم وحاضر شدم ولی یکم دیرشدهمراه داداش ازخونه
خارج شدیم طوریکه تارسیدیم گفتن اتوبوس حرکت کرده وداداش تونست
تو کمربندی به اتوبوس برسه.ومن تا نشستم پیش خودم فکر کردم که
همیشه تو مسیرکلی باپولک حرف می زدیم ولی امروزکه اینهمه
اضطراب دارم احتمالاراه به نظرم خیلی طولانی خواهداومد.ولی باورتون
نمیشه به نظرم زودتر از همیشه رسیدم.تازه واردشهرشده بودیم که
عشقم زنگ زد و گفت که رسیده و۵ دقیقه بعد وقتیکه ازاتوبوس پیاده
شدم دیدم که داره از دور میاد
..........(ادامه داره ها)
هورااااااااااااا بالاخره موفق شدم با یه بهونه ی توپ راهی شم.![]()
۲ ساعت دیگه واسه شهردانشگاهیم بلیط دارم.راستش یه جورایی
نگرانم.آخه احساس می کنم این رفتن من جور نمی شد من به زور
جورش کردم همیشه از اتفاقات زورکی که پیش میان می ترسم.ولی
نه از خدا خواسته بودم هرطور که به صلاحمه بشه.هرچند اسفندماه
عشقم اومده بود اینجا ودیده بودمش.ولی آخرین باری که باهم توی اون
شهربودیم تقریبا ۶ ماه می گذره.دیشبم که هزار بار بیدارشدم وساعت
رو نگاه کردم.خدا می دونه این ۳ساعت روچطوری می خوام بشینم توی
اتوبوس.دعاکنین همه چی به خوبی بگذره ومن یه سفرنامه ی توپ براتون
بنویسم.![]()
من همچنان در تلاشم تا شاید بتونم برای دیدن عشقم برم شهر
دانشگاهیمون تورو خدا دعا کنین![]()
عشقم هم این روزها شده دختر مامانش![]()
آخه مامان جونی رو
عمل کردن وچون عشقم آبجی نداره(آخ جون خواهرشوهرندارم)![]()
عشقم مجبوره همه ی کارهای خونه روانجام بده الهی که من قربونش
برم
(البته لازم به ذکر که عشقم همه ی کارهای خونه رو خیلی خوب
بلده از غذاهای خوشمزه پختن تا ترشی گرفتن و خیلی کارهای دیگه.
خیلی خوش به حالمه نه؟)![]()
۱۳بدرخوش گذشت؟به من یکی که امسال خیلی خوش گذشت.چون
به توصیه های عشقم
یه کم گوش کردم
اینکه همیشه بهم میگه:
تو لحظه ها زندگی کن.سعی کن اززندگی الآنت لذت ببری طوریکه بعدها
حسرتش رونخوری.هر چند که فقط دیروز کارساز بود چون امروز صبح که
ازخواب بیدارشدم صدای آوازپرنده ها وادارم کردکه پنجره روبازکنم و
هوای بهاری فضای اتاقم روتصاحب کردومن با یه نفس عمیق کلی هوای
تازه واردریه هام کردم.و تا اومدم چشمام رو ببندم وازفضای موجودلذت
ببرم بلافاصله یه فکر وحشتناک یه دلتنگیه عمیق مثل صاعقه تو قلبم و
وجودم پیچید:
من تنهام....ما دوسال بود که با هم به استقبال بهار می رفتیم.باهم لذت
می بردیم...باهم همراه طبیعت غرق شادی و طراوت می شدیم....ولی
الآن چی؟من حتی نمی دونم خوابه یا بیدار ؟اصلا کجاست؟![]()
وتا اومدم به خودم بیام همون زهرتلخ همیشگی توی گلم ترشح شد
وقدرت تنفس هوای بهاری رو از من گرفت وازفکر اینکه شایددوسال بعد
هم به تنهایی باید به استقبال بهار برم چشمام پراز اشک شد
وباز
دلتنگی و غبار و ابهام![]()
پ ن:قراربودآخرماه قبل ازاینکه عشقم بره خدمت بریم
شهردانشگاهیمون برای گرفتن مدرک موقت ولی مطلع شدیم
که دو ماه دیگه حاضرمیشه هرچندقراربودکه بهمن ۸۴ حاضر شه
و ماگفتیم باشه برا فروردین میریم.من که ازدیروزکه شنیدم یه بنددارم
اشک می ریزم آخه کلی برنامه ریخته بودم.حالامونده که عشقم یک
روزه بیاداینجا....
دوستای گلم ممنون که سراغمو گرفتین و خواستین که آپ کنم
این اولین هفته ی سال اونقدر اتفاقات عجیب و غریب و بد برام افتاده
که حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم.حتی آپ کردن.
فقط همین که فعلا سالمم و حالم خوبه عشقم هم خوبه
هرچند
فرصت نکردیم که درست و حسابی با هم حرف بزنیم.
ومن برای
دیدنش دارم روزشماری می کنم
برام دعا کنین که برنامه های که
ریختم دقیق پیش برن![]()
پ ن:خسته شدم بس که روزهای فروردین تقویم ۸۵ رو نگاه کردم![]()