سال نو رو بهتون تبریک می گم وامیدوارم که سال سرشار از موفقیت
وکامیابی رو پیشرو داشته باشین.این آخرین روز سال مشکل سیستمم
حل شد و بالاخره تونستم از خجالت بعضی هاتون در بیام.
من ۱ ساعت پیش آخرین مکالمه ی سال رو با آرام جانم عشقم انجام
دادم این سومین سالیه که ما تلفنی عید رو بهم تبریک می گیم.
امروز عشقم ازم خواست که قبل از تحویل سال سوره های
الرحمن وواقعه رو بخونم.ما امروز باهم دعا کردیم که سال ۸۵ سال
پربرکت و خوبی برامون باشه.من ازخداخواستم که مثل همیشه
عشقمون روپاک واستوار نگه داره و از شر شیطان و شیطان صفتان
حفظ کنه.وبهمون صبر و آرامش بده که این سالهای دوری رو بتونیم
تحمل کنیم.ومرد نازنینم رو به خدا سپردم که خودش حفظش کنه![]()
دوستای گلم من و عشقم رو هم وقت دعای تحویل سال فراموش نکنین
از همتون التماس دعا دارم ![]()
![]()
من همیشه دلم برا اسفند ماه می سوزه.چون
همه دوست دارن زود تموم شه!ولی من یکی دو
سالی میشه که نه تنها احساس خوبی نسبت به
آغازسال ندارم بلکه برام نا خوشایند هم هست.
مخصوصا امسال که می خوام سالی رو آغاز کنم که
به نظرم روزهای سنگینی خواهد داشت.ولی می
خوام از همین اول سال برنامه داشته باشم.چون اگه
خودمو مشغول کنم.گذرروزها زیاد سخت نخواهدبود.
(
امیدوارم که بتونم)هرچنددلتنگی امانم روبریده.
اصلانمی تونم متمرکزشم.دیروزکه باعشقم حرف
می زدم کلی ازدست روزگارگله کردم.که عشقم یه
چیزی گفت که دلم می خواست برم تو زمین.
گفت:
اصلا به این فکر کردی که وقتی اینها رو بهم میگی
چقدر غصه می خورم از اینکه نمی تونم کاری بکنم.
از اینکه پیشت نیستم تا آرومت کنم.خودت که میدونی
منم مشکلات خودم رودارم.به جای اینکه بهم آرامش
بدی اینهمه بی قراری می کنی.مطمئن باش همون
خدایی که تاحالا همه چیز رو به این خوبی درست
کرده باقیش روهم می کنه.اصلاتوچراازاین روزهای
مجردی استفاده نمی کنی؟می خوای بعدا حسرتش
رو بخوری؟الهی من قربونش برم که اینقدر مهربونه ![]()
ملامتم نکنیدخودم می دونم که حق ندارم با خودم و
اون اینکارا رو بکنم بهم بگید چی کار کنم که یه کم
آرامش ازدست رفته ام روبر گردونم.
برامون دعا کنین.![]()
بنویسی ولی بپره؟
بخدا حال ندارم از اول تایپ کنم!
تا بعد.
دو شب بود که مهمون دوست گلم پولک بودم
البته تولدش بود و یکی از دوستان عزیزمون از
شهرستان مهمون اومده بود و منم به خاطر همین
که باهم باشیم اونجابودم.خلاصه این دوروزاتفاقهای
خیلی جالبی برامون افتاد .و یه باردیگه تجدید خاطرات
کردیم.به یاد جوونیها.
راستی یکی ازدوستان گفته بودن برا دوستای
جدیدم توضیح بدم که جریان دلتنگی هام از چه قراره؟
البته مجبورم خیلی مختصر اینکارو انجام بدم:
من و عشقم ۲۸ ماه پیش توی دانشگاه باهم آشنا
شدیم وبعداینکه همدیگر روشناختیم عاشق....
حالا که هردومون فارغ التحصیل شدیم.مجبوریم ازهم
دورباشیم چون شهرهامون چندصدکیلومتری باهم
فاصله دارن.وما روز به روز این شکلی تر میشدیم![]()
ولی خوب چون به این
موضوع خیلی معتقدیم یه کم
آروم تر شدیم.و الآن ایشون دارن آماده میشن که برن
خدمت .ومن سعی میکنم روحیم رو حفظ کنم تا
برگرده و
....
بازم اگه مبهم بود بگید بیشتر توضیح بدم.
آخیش یه کم آروم گرفتم.
آخه اینکه تو شهر خودش خدمت کنه حتمی شد.
البته اردیبهشت اعزام میشه.
کلی خوشحال شدم از اینکه می تونه توی شهر خودش
باشه.![]()
خدایا ممنونم خدا جون خیلی کریمی خیلی رئوفی
دوستت دارم خدایا....
سلام
بالاخره بعد از ۴ ماه و اندی روبروی هم نشستیم و
.....
دیروز اومد پیشم و ۴ ساعت با هم بودیم.خیلی عالی
بود ولی همون قدر که من لاغر شدم دوبرابرش چاق شده
انگار که بادش کردن. هی به من می گفت چه وضعشه
یه ذره چاق شو منم گفتم هر وقت تو لاغر شدی چشم منم
چاق میشم.
حسابی درباره ی برنامه هامون هم فکری کردیم.
خداییش راسته که میگن شنیدن کی بود مانند دیدن
پشت تلفن خیلی سخته....
هر چند وقتی که رفت همه چیز رو با خودش برد ولی بازم
خوب بود.
خدایا شکرت خدایا مرسی خدایا پشت و پناه عشقم و همه ی
عاشقای واقعی باش.
آمین
من دیروز یه کتاب خوندم میشه گفت رمان بود آره رمان بود
روح همزاد قبلا هم چیزهایی در این مورد شنیده بودم.ویا توی
کتابهایی ازپائلو کوئلوخونده بودم دقیقا خاطرم نیست.
از دیروز بیشتر به این موضوع فکر می کنم که تطابق خصوصیات
اخلاقی عشقم با چیزهایی که همیشه توی ذهنم داشتم شانسی نیست.
اگه تونستید این کتاب رو بخونید که خالی از لطف نیست.