تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش

سلام

چقدر خوبه که آدم با مامانش راحت باشه؟

من تا همین چند ماه پیش دلم می خواست

اونقدر با مامانم راحت باشم که درباره ی عشقم

باهاش صحبت کنم همیشه به دوستام که رابطه ی

خوبی با ماماناشون داشتن غبطه می خوردم ولی

الآن خوشبختانه با مامانم خیلی راحتم و این موضوع

از هر نظر کمک کرده:هم آرامشم بیشتر شده وهم اینکه

رابطه ی عاشقانه ای که بین مامان وباباست باعث شده

که اونها بیشتر درکم کنند و زیاد بهم گیر ندن.

خدایا شکرت.خدایا همه ی پدرومادرها روبرابچه هاشون

نگهدار    آمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 14:48  توسط دلتنگ  | 

 

 

این دو سه روزه اونقدر گریه کردم که چشمام از درد دارن از حدقه

 

بیرون می زنن.

 

من چند تا دفتر و دفترچه داشتم ودارم(البته الآن اون دفترچه ها

 

 دست عشقمه) که توش برا عشقم می نوشتم.خودش ازم می خواست

 

که اینکارو بکنم وروزهایی که پیشش نیستم براش بنویسم .

 

اتفاقا یکیش پیش خودم جا مونده آخه بعد از اینکه خوندش داد به خودم

 

تا تمومش کنم ولی من توی یه دفتر جدید براش نوشتم .واینوتوی یه جای

 

امن قایمش کردم.دیروز یادش افتادم و برداشتم تا بخونمش.چشمتون روز

 

بد نبینه اونقدرگریه کردم که صبح چشمام باز نمیشد والآنم درد می کنن

 

آخه مطالب اون دفتر چه مربوط میشد به بهمن سال 82 روزهایی که برای

 

تعطیلات ترم اومده بودم خونه و چقدر دلتنگ بودم .جایی نوشتم :الآن که

 

دارم این مطالب رو می نویسم 36 ساعته که از هم جدا شدیم ومن خیلی

 

بی تابم. یا جای دیگه: باورم نمیشه بعد از 10 روز فردا می بینمت.

 

دیشب که داشتم می خوندم چند تا احساس مختلف داشتم:اول اینکه دلم خیلی

 

به حال خودم سوخت که توی این91 روز فقط 1 دقیقه کنارش بودم.

 

بعدشم که شک می کنم به وجود خودم حس می کنم فقط یک مرده ی متحرک

 

هستم. ولی یه کم بعد که یه ذره آروم شدم و عقلم اومد سر جاش از خوندن

 

دفتر چه یه نتیجه ی عاقلانه گرفتم:

 

اون مطالب متعلق به2 سال پیش ولی انگار همین 2 ماه پیش بود .پس تا چشم به

 

هم بزنم انشاالله این 2 سال هم تموم میشه.پس زیادم وحشتناک نیست.

 

البته من الان یه خورده آرومم که اینو میگم خودم می دونم که فردا باز شروع

 

می کنم که وای خدایا چقدر سخته دوری تا کی تحمل کنم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 1:29  توسط دلتنگ  | 

سلام

عشقم از کنکور قبول نشد.ولی بیشتر از اینکه این

 موضوع ناراحتم کنه حال و روز خودش ناراحتم کرد.

البته این روزها حال هر دومون بهتره چون عشقم تصمیم

 گرفته بره سربازی ومن هم سعی می کنم که دخترآرومی

 باشم مخصوصا اینکه فهمیدم بابام باجریانمون مخالفتی نداره

این روزهاهمش یاداین جمله ی معروف میفتم که میگه:

وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی

 

نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه

 

زمان مناسبتر غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از

 

خواسته ی الآنت بهت بده.

 

امروز خیلی آرومم...خدایا شکرت

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:52  توسط دلتنگ  | 

سلام

قبول نشد.

فعلا همین.........

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:38  توسط دلتنگ  | 

آره دیدمش

بعد از تقریبا ۸۰ روز دیدمش با اینکه فقط ۱دقیقه باهاش

حرف زدم ولی همینم برام خیلی ارزش داشت.مخصوصا

اینکه مامان پسندیدش.خلاصه یه کم آروم گرفتم.

وقتی دیدمش چقدر دلم می خواست نرم بمونم وسیر

نگاهش کنم ولی  مگه ما  از هم سیر می شیم؟

مگه کم پیش هم بودیم؟مگه کم به چشمای هم نگاه کردیم.

خدایا ممنونم ازت که اینقدر خوبی.کمکم کردی توی بدترین

شرایط ببینمش خودم هم باورم نمیشه ولی دیدمش.

خدایا خیلی دوستت دارم.

خدایا شادی الانم رو ازم نگیر.خدایا عشقم تو کنکور قبول بشه

پس کی میاد این نتایج لعنتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 16:37  توسط دلتنگ  | 

سلام

فعلا اومدم بگم من هر کاری می کنم نمی تونم

برم تو وبلاگ دوستان عزیزم و ازشون تشکر کنم

که بهم سر زدن.نمی دونم مشکل از سیستم منه

یا چیزه دیگه.در هر صورت اینجا از همه ی دوستانم

تشکر می کنم:

از ترانه ی عشق که این روزا خیلی دلتنگه

ازطیبه عزیز که خیلی شاکیه از دستم

از مهندس محسن عزیز

از زهره که ایمانش خیلی امیدوارم می کنه

از خاتون مهربون

و....

از همه ممنونم و انشالله سر فرصت آپ می کنم چون

عشقم رو دیدم و کلی حرف برا گفتن دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 12:56  توسط دلتنگ  | 

سلام

می خواستم تا نتایج آزاد نیومده پست جدید ننویسم ولی نشد .

مثل اینکه قصد دارن جماعت رو از اضطراب بکشن.

چه کنیم این همه صبر کردیم چند روز هم روش. راستی من تازه یه

دوست خوب پیدا کردم ترانه ی عشق یه دختر که وجه اشتراک زیادی

بامن داره حتی عشقشم هم سن عشق منهحتی ماه تولدشون هم یکیه و

خیلی چیزای جالبه دیگه....

براش آرزوی موفقیت می کنم امیدوارم اون و تمام عاشقای واقعی

زودتربه هم برسن.ان شاالله....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 15:21  توسط دلتنگ  | 

سلام

هفته ی آخر دی هم تموم شد ولی من همچنان آشفته ام

چون هنوز نتایج کنکور آزاد نیومده.امروز بعد از وقفه ی ۱ماهه

که به خاطر امتحان بچه ها پیش اومد دوباره کلاس داشتم.

قراره بعد از این هفته ای دوروز باشه.تاثیر خیلی خوبی توی

روحیم داره.دخترها رو که میبینم یادچند سال پیش خودم میفتم.

چه روزهایی بود تو هوا زندگی می کردم حس می کردم رو ابرها

راه میرم.بی خیال بی خیال.ولی الان چی؟

اونروز مامان به داداشم و دخترخالم که با هم نامزدند میگفت قدر

لحظه به لحظه ی زندگیتونو بدونین.هرچقدر که زمان می گذره

زندگیها سخت تر میشه.مشکلات بیشتر میشه.همه چی خیلی

بد شده قبلها زندگی یه صفای دیگه ای داشت. 

خدایا پس سهم ما از زندگی چیه؟خدایا کی آروم می گیرم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 15:51  توسط دلتنگ  |