تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش

سلام

من الآن نباید اینجا باشم کلی کار دارم ولی اومدم اینجایه حس

تعلق خاطر پیدا کردم نسبت به اینجا.یه حسی که یه کم به آرامش

نزدیکم می کنه  شاید یه جور فرار از فکرهای ناجور فرار از دلتنگی

فرار از اضطراب فرار از وقت .گاهی که یادم میفته ۷۰ روزه که ندیدمش

و ۴۰ روزه دیگه شاید ببینمش پشتم تیر می کشه یه زهر تلخ تو گلوم

ترشح می کنه چشمام نمناک میشه باورم نمیشه من تا الان تونستم

دووم بیارم منی که هر روز ساعتها پیشش بودم ولی الآن به همین

تلفنی حرف زدن راضیم.آره راضیم چون به خدا توکل کردم و میدونم

همه ایناتموم میشه.ولی یه چیزی بیشتر از هم گلومو فشار میده

واون آرامشیه که ندارم آرامشیه که در حضورش داشتم.حتی وقتی

که سر کلاس با فاصله ی زیادی از هم بودیم.وقتی یاد اینجای داستان

می افتم دستام می لرزه خفه میشم احساس نا امنی شدید می کنم

مخصوصا وقتی که همه دوره هم جمعن آخه من تنها مجرده خانواده

هستم همه جفتن

فقط همینه که دوریشو برام سخت کرده وگرنه خوشبختانه باهم تقریبا

راحت صحبت می کنیم.ولی دیگه نا شکری نمی کنم دیگه سعی میکنم

کمتر غر بزنم همین که تنش سالمه و دوستم داره و برای رسیدن به من

تمام تلاشش رو می کنه برام کافیه .

برام دعا کنین آخرین هفته ی دی ماه خوب تموم شه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 14:4  توسط دلتنگ  | 

سلام

در مورد مطلبی که یکی از دوستان در بخش نظرات نوشته بودن :

که اصولا در وبلاگ مطالب آموزنده و یا مطالب خنده دار می نویسند

نه خاطرات شخصی و کسل کننده که آدم وقتشو می گذاره و می خونه.

می خواستم مطلبی را عنوان کنم که وبلاگ اصولی نداره و صرفا برای نوشتن

مو ضوع خاصی نیست هر کس بنا به میل و علاقه ی خودشه که موضوعش رو

انتخاب می کنه در واقع به نظر من وبلاگ تنها جاییه که میشه صاف بود و با کسی

تعارف نداشت و تنها جاییکه میشه افراد رو همون طوری که هستن شناخت نه 

اونطوری  که وانمود می کنن و این خیلی خوبه که با کسانی آشنا شی که درست 

می شناسیشون بدون اینکه اصلا بشناسیشون.البته همه حتی در نوشتن وبلاگ

هم خودشون رو نمی نویسند.و با توجه به اینکه خوشبختانه این روزها وبلاگهای

زیادی باموضوعات مختلف می بینیم وعنوان  هر وبلاگه که ما رو  داخلش می کشونه

می تونیم به وبلاگهایی سر بزنیم که تمایل به خوندنش داریم و تشخیص اینکه عنوان

با مطالب چقدر همخوانی داره کاره ساده ایه!پس یک  هزارم ثانیه فکر کنیم بعد روی

عنوان وبلاگ کلیک کنیم تا خدای نکرده وقتمون بی خودی تلف نشه !

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 13:7  توسط دلتنگ  | 

سلام

چند روز که اصلا حال و روز خوبی ندارم.بر عکس هر سال که وقتی برف

می دیدم کلی ذوق می کردم.امسال همه جا زیادی خاکستری به نظرم

میرسه.نگرانم نگرانم .این هفته نتایج کنکور اعلام میشه اگه قبول نشه

خیلی هم بد نمیشه ولی باید بشه چون حقشه .اضطراب من خیلی

 بیشتر از خودشه

 دعا کنید قبول شه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 12:31  توسط دلتنگ  | 

 

اتاق تاریک تاریک است.صدای تلویزیون و حرکت چرخ اتومبیل ها

 

روی سطح خیس کوچه تنها صدایی است که می شنوم.

 

ومن با رواندازی نازک روی تخت دراز کشیده ام ودر خیالات خود سیر

 

می کنم وبه حس بی حسی ام می اندیشم.نه آرامم نه بی قرار نه شادم و

 

نه غمگین نه دلتنگم ونه نیستم . گاه خود را رود خانه ای می بینم که

 

می خروشم و می روم وگاه مانند برکه ای بی حرکت و آرام می مانم .

 

تنها چیزی که دراعماق احساسم می بینم ترس خفیفی ست ترس از آینده ای

 

مبهم.غرق در افکارم هستم که ساعت زنگ دار خانه می نوازد ومن مثل

 

همیشه ساعتی است که مبهوتم وباز از حال غافل.گاه به یاد روزهای تلخ

 

و شیرین گذشته وگاه در فکر روزهای مه آلود آینده .......

 

ندایی از درون مرامی خواند بس است دیگر برخیز

                                                               

زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی  اکنون است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 6:49  توسط دلتنگ  | 

سلام

چند روز بود که  خاله اومده بود و سرم خیلی شلوغ بود 

دوشب هم مهمون بودم.مهمون دوست عزیزم پولک 

مامانش اینا رفته بودن سفر و پولک وآبجیش تنها بودن

مثلا من رفته بودم مراقبشون باشم

خلاصه کلی  روزهای دانشجویی و زندگیه مجردی رو یاد

کردیم.خیلی خوش گذشت.خداییش زندگی مجردی یه

عالم دیگه ای داره من که خاطرات جالبی از اون روزها دارم

یادش به خیر........

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 11:54  توسط دلتنگ  | 

سلام دوستان

این شعر از دوست بسیار عزیزمون فریباست.

 ممنون فریبا جان که این شعر قشنگ رو برام فرستادی.

دل بي تو_صادقانه بگويم_صفا نداشت


دور از توعشق بود ولي محتوا نداشت


پژمرد غنچه ي دلم ؛ اما سخن نگفت


افتاد شيشه ي دلم اما صدا نداشت


در خانه ي دل از چه نماندي وپر زدي


باور كنيد خانه ي ما و شما نداشت


اي مهربان ؛ محبت ما را بگو به ما


دركنج سينه بالاخره داشت يا نداشت


من راحتت كنم كه خود مرداب بوده ام


دل بي تو_صادقانه بگويم_صفا نداشت

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:23  توسط دلتنگ  | 

سلام دوستان

امروز سالگرد ازدواج حضرت علی(ع)وحضرت فاطمه(س)است.

چه روز خوب و قشنگی به نظر من که این فرخنده ترین پیمان زناشوئیه.

خدایا به عشق علی و فاطمه همه ی عاشقای واقعی رو بهم برسون و

خوشبختشون کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 7:2  توسط دلتنگ  | 

 

سلام

تا اوضاع یه کم روبراه میشه باز یه دردسر دیگه.دیروز حال مامانبزرگ خراب شده

الآنم تو سی سی یو بستریه.بنده خدا خاله فردا میراسه.آخه فعلا نمی تونه اقامت

بگیره مجبوره ۳ ماه یکبار بیاد.(باید شوهر کنه تا اقامت بگیره)مثلا میاد انرژی

بگیره  حالش بدتر میشه مخصوصا حالا که فامیلمون که اتفاقا با خاله خیلی صمیمی

بودفوت کرده.حالا موندیم چطوری بهش بگیم؟

بگذریم:

تازه  بعد از سه ماه گواهینامه گرفتن دیشب با داداش رفتیم ماشین  سواری بابام

که  ماشین نمیده به من میترسه  بکوبم!  باز خوبه داداش دلش به حالم میسوزه .

وگرنه من عمرا بتونم راننده ی درست و حسابی شم!

دیروز کلی با عشقم حرف زدم و کلی از خودمون عشق در کردیم خیلی خوشحالم که

لااقل اون می تونه روحیه خودش رو حفظ کنه و به منم روحیه بده به همین خاطر حالم

خوبه خدایا ممنونم ازت که عشقم را و مایه ی آرامش جانم را به من هدیه دادی.

تا بعد بابای

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 12:30  توسط دلتنگ  | 

سلام

امروز بازم قاط زدم.ظهر با مامان حرفم شد.آخه تقصیر خودشه دهن آدمو باز می کنه حالش بد بود

هر چی گفتم بزار فشارتو بگیرم اجازه نداد منم عصبانی شدم و گفتم اینقدر درد رو تحمل کن تا بمیری.

اونم گفت آره تو هم از دستم راحت میشی......

اعصابم خورد شد ناهار نخوردم قرار بود  برم کلاس زبان ثبت نام کنم که نرفتم موند دوره ی بعدآقا هم که

 زنگ نزدن نمی دونم چرا اینروزا ساعت ها رو قاطی کرده میگم ۳ بزنگ ۱۲ میزنگه میگم ۱ بزنگ ۳ میزنگه

 خلاصه اومدم تو اتاق پرده ها رو کشیدم(تا ۶ ماه پیش از این کار متنفر بودم)تلپ شدم رو تخت و زار زار

  (البته بی صدا)گریه کردم زمین و زمان رو فحش دادم پاک زد به سرم خوابم برده بودکه آقا زنگ زد گفتم

  آخ جون الان دق و دلیمو سرش خالی میکنم.......

بنده خدا دید باز اوضاع قمر در عقربه کلی معذرت خواست که دیر زنگ زده.منم کلی شکایت که دیگه از

این قایم موشک بازیا خسته شدم چقدر تو کمد با تل حرف بزنم چقدر بی صدا اشک بریزم چقدر ......

اصلا از همه متنفرم تو هم اگه زیاد حرف بزنی از توهم بدم میاد .

 من هی می گفتم و اون قربون صدقم می رفت:خانومی آروم باش تو که دیروز می گفتی می

خوام یکم بی خیال باشم پس چی شد؟خانومی امید به خدا داشته باش ناشکری نکن با این بی

 حوصلگی می خوای نی نیه منو بزرگ کنی؟مگه نمیگی دوست داری زود مامان شی اه اه چه مامان

 بداخلاقی .فکر کن: همون خدایی که تا حالا کمکمون کرده بازم می کنه تا به آرزومون برسیم فکر میکنی

 بعدش دیگه همه چی تمومه؟نه بانوی من تازه اول راهه قرار اونقدر بزنیم تو سر و کله ی هم که خسته

 شیم.حالا خودتو لوس نکن (ادای منو در میاره):از توهم بدم میاد آخه خانووم همه می دونن که

نمیتونی چرا اینقدر ناز میکنی؟  خلاصه مثل همیشه دیگه خفه شدم و نفسام به شماره افتاد..........

گاهی خیلی بد میشم خیلی بی لیاقت میشم خلاصه مثل همیشه به حر فش گوش دادم و کمی

خوابیدم وبعد رفتم دوش بگیرم تا از شر این سوال:که چرا چشمات باد کرده راحت شم هرچند می دونم

که من آدم نمیشم وباز بی قراری ها ادامه خواهد داشت.

خدایا به تو پناه می آورم و تنها از تو یاری می جویم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 1:20  توسط دلتنگ  | 

سلام دوستان

من هنوزم منتظره نظراتتون هستم....

مطلب قبل رو بخونید و نظر نداده نرید....

مرسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 13:27  توسط دلتنگ  | 

امروز آرامتراز همیشه هستم.روز دوشنبه همراه مامان رفتم کلاس نهج البلاغه

تصمیم دارم هر هفته برم چون توی روحیه م تاثیر خیلی خوبی داشته.

چند ماه پیش از فکر اینکه بعد از فارغ التحصیلی خدا می دونه چه اتفاقی برام میفته

اشک تو چشمام جمع میشد.انگار ماتم گرفتن برا اتفاقی که هنوز نیفتاده و شاید هرگز نیفته

برام  شده بودعادت.فکر میکردم روزها خیلی سخت می گذرند.شاید همین ذهنیت باعث

شدکه برام سخت باشه.فکر می کردم روزها به کندی خواهند گذشت.گاهی آرزو میکنم که این روزها

بگذرند تا من زودتر به خواستم برسم.غافل از اینکه دارم برای از دست رفتن روزهای جوونیم دعا میکنم.

برای بهترین روزهای عمر....می خوام زاویه ی دیدم رو تغییر بدم.می ترسم.میترسم از قهر خدا می

 ترسم ازناشکری یادمه همیشه از خدا می خواستم دلم مال کسی باشه که فقط خداتو قلبش باشه

چون معتقدم همچین کسی کمتر مرتکب گناه میشه.از خدا می خواستم قلبم مال کسی باشه منو هر

چه بیشتر به خدا نزدیک کنه.تا اینکه خدای خوب و مهربون من کسی رو سر راه زندگیم قرار داد که

همیشه آرزو می کردم.و من بعد از اینکه شناختمش عاشقش شدم.و حالا بعد از دوسال من بنده ی

ناشکر اینهمه کم صبر و بی قرار شدم.غافل از اینکه شاید خدا داره منو

امتحان میکنه شاید میگه بگذار ببینم این بنده ای که هر چی خواست بهش دادم چقدر ظرفیت داره؟یه

کم تحمل میکنه؟بازم به درگاهم میاد؟الان دقیقا  معنی این حرفهای عزیزترینم رو حس میکنم که

همیشه بهم میگه:به خدا توکل کن ومن رو از خودم نخواه و از خدا بخواه.

خدایا منو ببخش.کمکم کن توی بهترین لحظات زندگی هم از یادت غافل نشم و همیشه شکر گذارت

باشم.می خوام شاد باشم و ازروزهای جوونیم بیشترین بهره رو ببرم.می خوام از این به بعد شاد

 بنویسم و دیگه از عنوان دلتنگ برا نوشته هام استفاده نکنم.

شما که حرفامو خوندید بگید با چه عنوانی بنویسم؟دلم می خواد همراهیم کنید.تا امیدوارتر شم.منتظر

نظراتتون هستم.یادتون نره ها! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 7:44  توسط دلتنگ  | 

وای که عجب جمعه ی مزخرفی بود امروز!

از صبح دارم دنبال کارت ملی و شناسنامم می گردم ولی نیست آب شده رفته تو زمین.

پاک زده به سرم حسابی قاطی کردم شیشه ی آب رو می گذارم تو کابینت برگه ثبت نام کنکور

را بس کی اشتباه پر کردم از دستم گرفتن خودشون پر کردن.هر اتفاقی برام میفته قبلش تو خواب

 می بینم.نمی دونم چم شده؟اصلا انگار تو این دنیا نبستم.روی زمین قدم بر نمی دارم.۳ روزه که

درست و حسابی باهاش حرف نزدم.خدایا خیلی تنهام کمکم کن.کمکش کن کمکمون کن.

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 19:28  توسط دلتنگ  |