تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
این منم؟  همون دختر لوس بابا؟همون دختر پر سر وصدا وشاد؟

همون دختری که اگه ازش می پرسیدن بهترین جای دنیا کجاست ؟

می گفت خونه ی ما.پس چرا الان اینطوری نیستم؟ می خوام برم.می خوام برم

پیش عشقم .

آخه چرا نباید همه بدونن من عاشقم.خوب ما فعلا موقعیت ازدواج رو نداریم

حالا که پدر و مادرامون میدونن ما عاشقیم.چرا نباید با هم باشیم؟چرا ما که یه موقع هایی

هر روز با هم بودیم الان باید چند ماه یکبار همدیگرو ببینیم.چون فقط فارغ التحصیل شدیم؟

روزی که از دانشگاه قبول شدم هرگز فکر نمی کردم تموم شدن درسم یعنی تموم شدن خودم.

یعنی بغض همیشگی! یعنی گریه های شبانه! خدایا خودت عاشقم کردی همونی رو که همیشه ازت

می خواستم بهم دادی  پس منو بهش برسون!خدایا خودت که میدونی هدف من از این عشق چیه؟

 کمکم کن. کمکش کن.خدایا کمکمون  کن ..........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 16:25  توسط دلتنگ  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:29  توسط دلتنگ  | 

امروز دومین جلسه ی کلاسم بود.آخه توی یکی از دبیرستانها ی نمونه مردمی

کلاس فوق برنامه دارم(مثلا معلم شدم) با اینکه فقط ۱.۳۰ ساعت بود ولی خیلی خسته

شدم بس کی حرف گوش نمی کردند.هرچند فاصله ی سنی زیادی باهاشون ندارم

ولی زمان ما اصلا اینطور نبود خیلی پر رو بازی درمیارن (خانوم با عینک خوشگل ترین

نه بدون عینک قشنگترین. خانوم چن سالتونه؟ازدواج کردین؟کلاس خصوصی هم دارین؟)

آخرش  سرشون داد زدم

که بی چاره هادیگه جیکشون در نیومد خودم هم تعجب کردم این من بودم که اینارو

آروم کردم؟

در هر حال این کلاس خیلی تو روحیه من تاثیر داشته .لااقل یه کم زندگیم نظم گرفته

شاید به این زودیا آپ نکنم چون اگه اکانتم تموم بشه تا یه مدت طرف نت نمیام پاک

دیگه معتاد شدم خیلی وقتمو می گیره! 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 15:54  توسط دلتنگ  | 

امروز فوت این فامیلمون که خدا بیامرزش به درد ما خورد همه رفتن خاک سپاری

وما افتادیم جون تلفن که لااقل یه کم راحت تر صحبت کنیم.بهش می گم اصلا

قاطی کردم اصلا قید کارشناسی رو می خوام بزنم تا اینجاش هم که خوندم به

 زور اون بوده اصلا علاقه ندارم.کلی عصبانی شده که تو چرا اینطوری می کنی

نمی تونی یه تصمیم قاطعانه بگیری حیف اون همه پول که دادی کتاب گرفتی.

راست میگه به خدا خودم هم خسته شدم اصلا دارم تو هوا زندگی می کنم

مردم از بلا تکلیفی ......اون بنده ی خدا رو هم خسته کردم

خدایا کمکم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 17:23  توسط دلتنگ  | 

اون رفت بعد از یکسال مبارزه با سرطان آخرش شکست خورد

یکی از اقواممون رو میگم اون فقط ۴۰ سال داشت یک زن سرزنده

وشاد بود این روزها چه خبرهایی می شنوم!ولی یه جوری شدم

دیگه مثل قبل نیستم کمی بی خیال شدم بعضی چیزها دیگه برام

غیر قابل باور نیست .امروز از خدا خیلی خجالت کشیدم آخه این زندگی

مگه چقدر ارزش داره که اینهمه به خاطرش دق می خورم آره گاهی

ناشکری می کنم شکایت میکنم از غم دوری در صورتیکه اوضاع اونقدرها

هم که من بزرگش می کنم سخت نیست فقط من کمی عجولم!

خدایا منو ببخش که اینهمه ازت حاجت های رنگارنگ می خوام ولی خودم

بنده ی ناسپاسی هستم خدایا سلامتی رو از هیچکدوم از ما نگیر  " آمین"

خواهش می کنم هر کس این مطلب رو خوند واسه شادی روح فامیلمون

یه صلوات بفرسته.از همتون ممنونم بچه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 23:25  توسط دلتنگ  | 

سلام

این اولین نوشته ی من تو این وبلاگه اینجا می خوام خودم باشم خود خودم

من ۲۱ سالمه و عاشقم نمی خوام اینجا حرفهای عاشقانه برا عشقم بنویسم

چون همشو به خودش می گم می خوام اینجا از دل مشغولیهام بگم از دلتنگی هام

از .....از خودم و خودم

سعی می کنم زود زود آپ کنم.منتظره نظراتتون هستم!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:21  توسط دلتنگ  |