تبليغاتX
دلتنگی های یه دخترعاشق واسه عشقش
سلام

می دونم حق نداشتم حالا که همه چی به خوبی تموم شد بهتون خبر ندم وتوی شادی

وصف ناپذیرم شریکتون نکنم....اما باورکنین شرایط طوری شد که نتونستم دیگه اینجا

چیزی بنویسم....

الان دقیقا ۱ساله که عقد کردیم فعلا نامزدیم من توی شهر عشقم کارشناسی قبول شدم

ودرکنار خانوادش زندگی می کنم تا خونمون حاضر شه و عروسی بگیریم..احساس خوشبختی

می کنم توی این ۱ سال خیلی پخته تر شدم..با خوندن این وبلاگ قدرزندگیمو بیشتر می دونم

حالا می بینم که چقدر تلاش کردم..همسر عزیزم هم حالش خوبه مرد شده و برای ساختن

زندگیمون تمام تلاشش رو می کنه کلی ذوق می کنم وقتی میام و وبلاگهای بچه ها رو می خونم

می بینم بهم رسیدن آزاده وعلی...مرضیه ومحمد ...اما اونام مثل من از وقتی متاهل شدن دیگه

نمی نویسن ......خوشحالم از داشتن این وبلاگ.....

خدایا سپاسگذارم که منو به آرزوم رسوندی خدایا عشق همه ی عاشقای واقعی رو به سرانجام

برسون...کمکم کن قدر زندگیمو بدونم همسر خوبی برای مردزندگیم باشم...

خدایا یادت روهمیشه توی دلهامون زنده نگهدار

عاشق بمانید 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:45  توسط دلتنگ  | 

خیلی دلم می خواست که آپ کنم اما هیچ حرف تازه ای برا گفتن ندارم همه چی فعلا که

مثل قبله دعا کنین یه تغییری تو وضع موجود پیش بیاد تا با دست پربیام آپ کنم....

دلم تغییرو تحول می خواد خدایااااااااا خسته شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:50  توسط دلتنگ  | 

وبازهم دیدار اونم از نوع عالیییییییییییش

پنجشنبه صبح با یکی از بچه ها راهی شدیم شهر عشقم تاروز جمعه تو آزمون استخدامی

شرکت کنیم.مارکو تازه از پادگان رسیده بود وقتی رسیدیم زنگ زدم گفت تو خونه هستم

 یه دور بزنید تامن یه دوش بگیرم بیام وقتی که اومد دوستم رفت وماکمی گشتیم بعد رفتیم

ناهارازاونجاهم رفتیم کارت ورود به جلسه گرفتیم بعدش کلی منوپیاده راه برد تاغذام هضم

بشه بعداز ظهرهم کلی گشتوندمش تامانتو بگیرم اما دریغ از یه چیز درست و حسابی خلاصه

دست از پادرازتر به هیچ جا نرسیدیم گفتم مارکو بیا آینه شمعدون نگاه کنیم بعدش رفتیم

یه جابستنی بخوریم گفتم مارکو جان امروز پنجشنبه است خداکنه آشنایی کسی ندیده

 باشمون چون خیابون خیلی شلوغ بود گفت ایشالله که نمی بینه.گوشیش زنگ خورد و.......

بله پسردایی عزیزش بود مارکو گفت پسرداییم بانامزدش وقتی داشتیم آینه شمعدون می دیدیم

مارودیده بود(عجب جایی!).گفته بود خوب زیرآبی کارمی کنی هاااابهش سلام برسون

و روشوببوس(پررو)مارکو هم کلی سفارش کرد که تروخدابه هیچکس نگید فعلا بعدابراتون توضیح

 میدم آخه مارکو جون من معتقده بهتر فامیلاشون دراین مورد چیزی ندونن تاتابلو بازی نشه.

شب مارکومنو برد خونه ی رویا جونم دوست گلم که دختردایی عزیزش هم اونجابود ومن دراین

 مورد کلی حسودیم شدبهشون چون اصلاتوفامیلمون همسن وسال ندارم

صبح باهم رفتیم سر جلسه بعدش که برگشتیم مارکو اومددنبالم و واسه ناهار رفتیم بیرون

مارکومی خواست کله پاچه مهمونم کنه که گفتم کله پاچه برا صبحانه حال میده این شد

 که قرارشد یه روزی ازروزها باهم صبح بیایم کله پزی بعدش مارکو منو باماشین دوستش

 کلی گردوند وکلی تو ماشین ادا اصول درمیاورد که اینجای جریان خیلی بهمون خوش

 گذشت چون تجربه ی جدیدی بود بعدازظهرهم منو برد گذاشت خونه ی داداشم.

امروزم تولدش بود از صبح ۱۰۰ بار بهش تبریک گفتم الهی که قربونش برم دیگه مردشده

ایشالله سال بعد روزتولدش روباهم جشن بگیریم.

پ ن:اون هفته که دیدمش باورم نمی شد که به این زودی اونم اینطوری ببینمش ولی دیدم

 خدایا صدهزار بار شکرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:38  توسط دلتنگ  | 

دیروز عجب روزی بودمارکو جونم رو بعداز ۴ماه دیدم.آره عشق نازنینم دیروز اومده بود

 شهرم برادیدن من الهی که من قربونش برم بازم چاق شدهاشکالی نداره فعلا چاق بشه

ایرادی نداره بعدها همچین غذاهایی به خوردش بدم که پشیمون شه از پرخوری

از صبح ساعت ۱۰.۳۰ تا۴.۳۰ بعدازظهر باهم بودیم.کلی از آرامش حضورش بهره مند شدمو

حسابی درمورد موضوعات مهم باهم صحبت کردیموعیدی دادیم و گرفتیم.و فقط جیب

کافی شاپ ها رو پرکردیم چون من می ترسیدم یهو آشنایی کسی ببینه ضایع کاری شه پناه

می بردیم به اونجاها.

راستی من برا خودم و جیگرم یه جفت لیوان فانتزی گرفته بودم(مارکو عاشق همچین چیزاییه)که

مال مارکو رو دادم بهش مال خودمم استفاده می کنم حالا این لیوان تو خونمون شده سوژه

داداشام راست میرن چپ میان برا خودشون توش چای میریزن جیغ منو در میارنحالا جالب

 میشه بعدها ببینن لیوان جفت شده      حالا این چه ربطی داشت نمی دونم فقط اینو می دونم

 که دیدار مارکو منوهی شاد کرده هی چرت و پرت می گم

 

دلم براش خیلی تنگ شدهچراهمه چی زودتموم میشه؟خسته شدم از قایم

 موشک بازی........

                                                       دعاکنین برامون

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 0:57  توسط دلتنگ  | 

سلاااااااااااااام

بااین همه کار که روز آخری دارم باز اومدم آپ کنم آخه مگه میشه نکنم مگه میشه به دوست جونام

عیدروتبریک نگم:

دوستای مهربونم عیدتون مبارک امیدوارم سال جدید برا تک تکتون سال پربرکت و شادی باشه

راستی منو دم سال تحویل فراموش نکنید ها برا منو مارکو هم دعا کنین که ایشالله امسال سال

وصالمون باشه.

همتونو دوست دارم و تا سال دیگه به خدای مهربون می سپارمتون

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 15:44  توسط دلتنگ  | 

 نمی دونم چمه؟فقط اصلا حال ندارم دلم خیلی گرفته الان درست ۳ ماهه که مارکورو ندیدم

البته بهتره بگم ۴ماه چون دفعه ی آخرفقط ۵ دقیقه باهم بودیم.

گاهی دیگه حسابی کم میارم مثل حالا مخصوصا اینکه ۲روز راحت باهم حرف نزدیم آخه

خیلی درگیر کاراشه دلم لک زده براش اون روز بهش میگم دیگه قیافت داره یادم میره

همش وقتی بهت فکر می کنم فقط یه صدا یادم میاد همینراستی می خواستم درمورد

یکی از نظرات یه چیزی بگم "پیرمغان" که هیچ آدرسی از خودش نگذاشته خیلی ممنون

دوست خوبم من به نکته ای که اشاره کردی زیاد فکر کردم راست میگی.من خیلی خوشحال

میشم ازاینکه میبینم دوستان بادقت مطالبم رو می خونن نه اینکه فقط بگن وبلاگ قشنگی

داری واین حرفها خیلی دوست دارم که راهنماییم کنین یعنی هدف اصلیه من هم از درست

کردن این وبلاگ بیشتر همین بوده.......منتظر نظرات سازندتون هستم"همیشه"

برام دعا کنین یه کم دلم آروم بگیره  "خدایا خودت کمکمون کن"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:34  توسط دلتنگ  | 

امروز یک دعوای اساسی داشتیم.ازساعت ۵شروع شدوتاهمین ۱ساعت پیش ادامه داشت.

اونقدرگریه کردم که چشمام شدن مثل کاسه ی خوناصلادلم نمی خواددرموردش حرف بزنم

چون جریانش خیلی مسخرست.هرچند سرانجامش خیلی عاشقانه شدمثل همیشه

دیگه واقعا به این نتیجه رسیدم که دعوا نمک زندگیه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:57  توسط دلتنگ  | 

سلام

من آخرش نت بوک خریدم دیگه از این به بعد زود زود می نویسم و بهتون سر میزنم.دوباره به جمع وبلاگ نویسها برگشتم       هورااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:18  توسط دلتنگ  | 

سلام

دلم خیلی تنگ شده دیگه واقعا اینترنت خونم زیادی کم شدهولی چاره چیه باید بسازم.

ائن جریانی که گفتم برامون دعا کنین یه کلی کنسل شد از چند جهت هم بهتر شد کاش فرصت

 داشتم بیشتر توضیح میدادم.فعلا همین که کلی مارکو داره تلاش می کنه و خدارو شکر کلی هم

اوضاعش خوب پیش میره.

پنجشنبه بایدبرم عمل لثه یکی از دندونام ریشش سوراخ شده حالا قراره دوتا جراح همزمان یکاری

کنن شاید دندونم نجات پیداکنه وگرنه باید بکشمش وچون یکی از دندونای جلویی پس باید بکارم

فکرکنم حالا حالا باید روش کار کنم چون بعدشم برام روکش می گزارن.

اینروزها کلاس زبان و ایروبیک میرم و به مارکو جون عزیزم قول دادم که روحیمو حفظ کنم....

دلم را وبلاگاتون تنگولیده ببخشبد که نمیتونم بهتون سربزنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:21  توسط دلتنگ  | 

گفته بودم دیر میام ولی با یه خبر خوب اومدم یکی از سدهای سرراهمون برداشته شد آره داداش بزرگه مارکو با دختر خالش نامزد کردواین یعنی یک پله ترقی. کاروبارو مارکو هم خوب پیش میره شکر خدا

این کی بورد داداشم فارسی نداره از شانس من نمی تونم بیشتر از این بنویسم وگرنه کلی حرف برا گفتن دارم از سفر به مشهد ازاینکه مارکو اومد اینجا ودیدمش ویکبار دیگه هم تو شهر خودش دیدمش

حالا دعا کنین یکی دیگه از مشکلاتمون که البته به این زودیها معلوم نمیشه هم حل بشه تا من با کلی خبر خوب بیام

دلم برا همتون تنگ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:21  توسط دلتنگ  |